- غدیر و نهج البلاغه
- چه چیزی باعث پیدایش فکر نحس بودن ۱۳ در بین انسانها شده است؟
- سفارشات حضرت علی علیه السلام
- مبعث حضرت رسول(ص)
- اشتباه رایج در باره محرم
- نقطه ضعف مردم در عزاداری
- برکات بعثت پیامبر اکرم(ص)، در کلام امام علی(ع)
- حیفه نخونی؛اثبات خدا
- فتح خيبر به دست حضرت علی (ع)
- به بهانه شهادت شهید مطهری،آشنایی با گروهک تروریستی فرقان(1)
علت نامگذاری ابن بابویه به شیخ صدوق چیست؟
سه شنبه 95/02/14
محمد ابن بابویه ملقب به شیخ صدوق از پیشگامان علم حدیث و بزرگان جهان اسلام محسوب میشود، پدر ایشان از فقهای بزرگ جهان است که در دوران امام حسن عسکری(ع) و امام زمان(عج) زندگی میکرد.
شیخ صدوق را صدوق نامیدهاند، چرا که وی در نقل حدیث از ائمه(ع) به ویژه امام صادق(ع) و امام باقر(ع) از راه صواب خارج نشد و در فهم آنها به خطا نرفت.
عمر پر برکت علی بن حسین بن بابویه از پنجاه سال میگذشت و هنوز فرزندی نداشت و بسیار دوست داشت که خداوند به او فرزند صالحی عنایت کند، از این رو توسط حسین بن روح که یکی از نمایندگان خاص امام زمان(عج) بود، نامهای برای آن حضرت فرستاد و تقاضای دعا کرد تا خداوند، فرزند صالحی برای او بخواهد، البته پیشتر از امام حسن عسکری(ع) نیز چنین دعایی خواسته بود.
حسین بن روح همین کار را انجام داد و پاسخ امام زمان(عج) را که خطاب به علی بنبابویه صدوق اول چنین نوشته بود آورد: «ما از خداوند بزرگ برای مطلبی که خواستید دعا کردیم و به زودی دو پسر به تو روزی خواهد داد» و بعد دو پسر به نامهای محمد(ابوجعفر) و ابوعبدالله خداوند به پدر شیخ صدوق داد که ابوجعفر محمد بن حسین بن بابویه قمی از بزرگان فقه و حدیث شیعه شد و همواره به این موضوع افتخار میکرد که من به دعای امام زمان(عج) متولد شدم.
البته در این باب شیخ طوسی میگوید: «ابن بابویه دارای سه فرزند شد، یکی اهل فقه نبود و در گوشهای به عبادت و زهدورزی مشغول بود، ولی دو پسر دیگرش، محمد و حسین، فقیه و محدث شدند و از حافظهای فوقالعاده قوی بهرهمند بودند.
محمد بن علی شیخ صدوق خود نیز سبب ولادت خویش را در کتاب «کمالالدین و تمامالنعمة» آورده است. شیخ بارها میفرمود: «من با دعای صاحبالامر(عج) به دنیا آمدهام» و به آن افتخار میکرد. منابع و مصادر فراوانی در باب شیخ صدوق سخن به میان آوردهاند و همگی این حادثه را ذکر کردهاند، اما تاریخ ولادت ایشان را ذکر نکردهاند. البته ولادت ایشان قبل از سال 305 هجری قمری نبوده، چرا که نامه صدوق پدر در این سال به ولیامر(عج) نگاشته شده است.
شیخ دوران طفولیت و نوجوانی خویش را در قم و در محضر پدر گذراند. صدوق پدر در سال 329 هـجری یعنی سالی که به «تناثر نجوم» (فرو ریختن ستارگان) معروف شد درگذشت، در این سال محدث بزرگ، محمدبن یعقوب کلینی رازی و نیز علی بن محمد سمری، چهارمین و آخرین نائب خاص امام زمان(عج) در غیبت صغری وفات یافتند.
با آنکه پدر شیخ از راه تجارت و خرید و فروش در بازار قم روزگار میگذرانید، اما شیخ به راه پدر نرفت و تدریس و تعلیم را پیشه خویش کرد، شیخ در ماه رجب سال 399 به طلب و جستجوی حدیث از قم خارج شد و به سفرهای متعدد پرداخت.
شیخ صدوق به لحاظ دوره شناسی فقهی به دوره دوم که عصر محدثان نام گرفته است تعلق دارد، این دوره از حدود غیبت کبری در سال 329 هجری تا نیمه اول قرن پنجم را در بر میگیرد.
فقهای این دوره در این روزگار و در دو شهر قم و ری می زیستهاند. در این دوره مهمترین منابع حدیثی شیعه تألیف شده است. مانند: «کافی»، «من لایحضره الفقیه»، «استبصار» و «تهذیب».
بر اساس این گزارش، شیخ صدوق تألیفات با ارزشی از خود به جای گذاشت. او 300 عنوان کتاب تألیف کرد. کتابهای او که در زمینههای مختلف نوشته شده در نهایت نیکویی و استحکام است و این خود نشانگر قدرت علمی و آشنایی گسترده او با علوم اسلامی است.
در نهایت شیخ صدوق برای جمعآوری احادیث امامان معصوم(ع) به شهرهای بخارا، نیشابور، طوس، اصفهان و بغداد سفر کرد. وی به دعوت وزیر دولت آل بویه به شهر ری رفت، تشکیل حوزه و کلاس درس داد و به تدریس فقه و احادیث اهل بیت(ع) مشغول شد.
عاقبت این عالم بزرگوار پس از گذشت هفتاد و شش سال از عمر شریف و پر برکتش در سال 381 هجری در شهر ری دیده از جهان فرو بست. پیکر پاکش در نزدیکی مرقد مطهر حضرت عبدالعظیم(ع) مدفون شد. امروزه آرامگاهش به نام ابن بابویه در شهر ری مشهور و زیارتگاه مردم است.
برکات بعثت پیامبر اکرم(ص)، در کلام امام علی(ع)
سه شنبه 95/02/14
امام علی(علیه السلام) در بخشی از خطبه اول نهج البلاغه، اشاره به چهار نکته مى فرماید:
نخست، مساله بعثت پیامبر اسلام و بخشى از ویژگیها و فضایل آن حضرت و نشانه هاى نبوّت او.
دوّم، وضع دنیا در زمان قیام آن حضرت از نظر انحرافات دینى و اعتقادى و نجات آنها از این ظلمات متراکم، به وسیله نور محمّدى(صلى الله علیه وآله).
سوّم، رحلت پیامبر از دار دنیا.
چهارم، میراثى که از آن حضرت باقى مانده، یعنى قرآن مجید.
در قسمت اوّل مى فرماید: ([قرن ها گذشت و روزگاران سپری شد] تا این که خداوند سبحان، محمّد رسول الله(صلى الله علیه وآله) را براى وفاى به عهد خود و کامل کردن نبوّتش برانگیخت و مبعوث کرد)؛ «اِلى اَنْ بَعَثَ اللهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لاِنْجازِ(1) عِدَتِهِ وَ اِتْمامِ نُبُوَّتِهِ». (2)
...
اشاره به بخشى از فضایل آن حضرت کرده، مى فرماید: (این در حالى بود، که از همه پیامبران پیمان درباره او گرفته شده بود [که به او ایمان بیاورند و بشارت ظهورش را به پیروان خویش بدهند])؛مَاْخُوذاً عَلَى الْنَبییّنَ میثاقُهُ).pan style="color: #0000ff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;">(در حالى که نشانه هایش مشهور و میلادش پسندیده بود)؛ «مَشْهُورَهً سِماتُهُ،(3)کَریماً میلادُهُ».این تعبیر ممکن است اشاره به کرامت و عظمت پدر و مادر و اجداد او باشد و یا برکاتى که هنگام تولّد او براى جهانیان فراهم گشت، چه این که مطابق نقل تواریخ، همزمان با تولّد آن حضرت بتها در خانه کعبه فرو ریختند، آتشکده فارس خاموش شد، دریاچه ساوه که مورد پرستش گروهى بود خشکید و قسمتى از قصر شاهان جبّار در هم شکست و فرو ریخت و همه اینها بیانگر آغاز عصر جدیدى در مسیر توحیدو مبارزه با شرک بود.
سپس مى افزاید: (در آن روز مردم زمین، داراى مذاهب پراکنده و افکار و خواسته هاى ضدّ و نقیض و راه ها و عقاید پراکنده بودند)؛ «وَ اَهْلُ الاَرْضِ یَومَیِذ مِلَل مُتَفَرِّقَه وَ اَهْواء مَنْتَشِرَه وَ طَرایِقُ مُتَشَتِّته».
(گروهى خدارا به مخلوقاتش تشبیه مى کردند و گروهى نام او را بر بتها مى نهادند یا به غیر او اشاره و دعوت مى کردند)؛ «بَیْنَ مُشَبِّه للهِ بِخَلْقِهِ اَوْ مُلْحِد فِى اسْمِهِ اَوْ مُشیر اِلى غَیْرِهِ».
«ملحد» از مادّه «لحد» بر وزن مَهْد به معناى حفره اى است که در یک طرف قرار گرفته است و به همین جهت به حفره اى که در یک جانب قرار گرفته است لحد مى گویند، سپس به هر کارى که از حدّ وسط منحرف به سوى افراط و تفریط شده، الحاد گفته مى شود و شرک و بت پرستى را نیز به همین جهت الحاد مى گویند و منظور از جمله بالا «مُلْحِد فِى اسْمِهِ» همان است که در بالا اشاره شد که نام خدارا بر بتها مى نهادند؛ مثلا به یکى از بتها اللات و به دیگرى العزّى و به سوّمى منات مى گفتند که به ترتیب از الله و العزیز و المنّان مشتق شده است و یا این که منظور آن است که صفاتى براى خدا همچون صفات مخلوقات قایل مى شدند و اسم او را دقیقاً بر مسمّى تطبیق نمى کردند. جمع میان هر دو تفسیرنیز ممکن است.
سپس مى افزاید: (پس خداوند آنها را به وسیله آن حضرت از گمراهى رهایى بخشید و با وجود پربرکت او، آنان را از جهالت نجات داد)؛ «فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَهِ وَ اَنْقَذَهُمْ بِمَکانِهِ مِنْ الْجَهالَهِ».
بعد به فراز دیگرى از این بحث پرداخته، مى فرماید: (سپس خداوند سبحان لقاى خویش را براى محمّد انتخاب کرد و آنچه را نزد خود داشت براى او پسندید و او را با رحلت و انتقال از دار دنیا به سراى آخرت، گرامى داشت و از گرفتارى در چنگال مشکلات نجات بخشید)؛ «ثُمَّ اخْتارَ سُبْحانَهُ لُِمحمَّد صَلَّى الله عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ لِقایَهُ، وَرَضِىَ لَهُ ما عِنْدَهُ، وَاَکْرَمَهُ عَنْ دارِ الدُّنْیا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مَقام البَلْوى». (4)
(آرى در نهایت احترام او را قبض روح کرد، درود خدابر او و آلش باد)؛ «فَقَبَضَهُ اِلَیْهِ کَریماً صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ».
(او هم آنچه را انبیاى پیشین براى امّت خود به یادگار گذارده بودند در میان شما به جاى نهاد)؛ «وَ خَلَّفَ فیکُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبیاءُ فى اُمَمها».
(زیرا آنها هرگز امّت خود را بى سرپرست و بى آن که راه روشنى در پیش پایشان بنهند و پرچمى برافراشته، نزد آنها بگذارند رها نمى کردند!)؛ «اِذْ لَمْ یَتْرُکُوهُمْ هَمَلا(5) بِغَیْرِ طَریق واضِح وَلا عَلَم قایم».
بدیهى است منظور امام(علیه السلام) از تعبیر بالا همان چیزى است که در حدیث ثقلین آمده است که طبق این روایت متواتر، پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «من از میان شما مى روم و دو چیز پرارزش در میان شما به یادگار مى گذارم: کتاب خداو عترتم که اگر به این دو تمسّک جویید هرگز گمراه نخواهید شد و این دو از یکدیگر جدا نمى شوند تا در کنار حوض کوثرنزد من آیند». (6)
به هر حال دلسوزى پیامبران نسبت به امّتها منحصر به حال حیاتشان نبوده است و بدون شک، نگران آینده آنها نیز بوده اند بیش از آنچه پدر به هنگام وفات، نگران فرزندان خردسال خویش است؛ به همین دلیل نمى توان باور کرد که آنها را بدون برنامه روشن و سرپرست و وصیّى، رها سازند و زحمات یک عمر خویش را براى هدایت آنان بر باد دهد. (7)
پی نوشت:
(1) . «انجاز» از مادّه «نَجَزَ» (بر وزن رجز) به معناى پایان دادن و تحقّق بخشیدن است.
(2) . ضمیر در «نبوته» به پیامبر برمى گردد، ولى ضمیر در «عدته» تاب دو معنا دارد: نخست این که به خداوند برگردد. دوّم به پیامبر، ولى مناسبتر همان اوّل است چرا که بعثت پیامبر یک وعده الهى بود که به ابراهیم و دیگران داده بود، این احتمال نیز داده شده که هر دو ضمیر به خدا برمى گردد.
(3) . «سماته» جمع «سمَة» به معناى علامت است.
(4) . «رَغَبَ» هرگاه با «فى» متعدّى شود به معناى علاقه به چیزى داشتن است و هرگاه با «عَنْ» بوده باشد به معناى بى علاقگى نشان دادن است و معناى جمله بالا این است که خداوند نمى خواست بیش از این، پیامبر، در میان امواج گرفتاریهاى این دنیا بوده باشد، او را از این جهان پست، به عالم بالاى قرب خود، فرا خواند.
(5) . «همل» از مادّه «هَمْل» (بر وزن حَمْل) به معناى رها کردن چیزى توأم با بى اعتنایى است.
(6) . براى آگاهى بیشتر از اسناد حدیث ثقلین و تواتر آن نزد علماى اهل سنّت و دانشمندان شیعه به کتاب «پیام قرآن»، ج 9 مراجعه فرمایید.
(7) . پيام امام امير المومنين عليه السلام، آيت الله العظمى ناصر مكارم شيرازى، دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1387 ه. ش، ج 1، ص 228.
منبع:http://makarem.ir/main.aspx?typeinfo=25&lid=0&catid=23156&mid=246210
حیفه نخونی؛اثبات خدا
دوشنبه 95/02/13
موضوع درس، درباره ی خدا …
دانشجویی سرکلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید: «آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟» کسی پاسخ نداد.
دوباره استاد پرسید: «آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟»
دوباره کسی پاسخ نداد. برای سومین بار استاد پرسید: «آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟» این بار هم کسی پاسخ نداد.
استاد با قاطعیت گفت: «با این وصف، خدا وجود ندارد».
دانشجویی که به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود، اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت .
دانشجو از جایش برخاست و از هم کلاسی هایش پرسید: «آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟». همه سکوت کردند.
دوباره پرسید : «آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟». همچنان کسی چیزی نگفت.
و باز پرسید: « آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟». وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که «با این وصف ،استاد مغز ندارد!»
برگرفته از www.Morabbee.ir
فتح خيبر به دست حضرت علی (ع)
دوشنبه 95/02/13
24 رجب
در اين روز در سال 7 هجری قمری در جنگ خيبر مرحب به دست امير المؤ منين (عليه السلام ) كشته شد و قلعه خيبر به دست آن حضرت فتح گرديد. و در بحار الانوار 27 رجب روز فتح خيبر ذكر شده است .
چون پيامبر (صلى الله عليه و آله ) به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد، ابتدا پرچم را براى مبارزه با آنان به ابوبكر دادند. ابوبكر بالشكرى رفت ، ولى چون نظر به پهلوانان آنان نمود فرار كرد و لشكريان هم در پى او بازگشتند. روز بعد پيامبر (صلى الله عليه و آله ) پرچم را به عمر داد و او هم از ترس كشته شدن به ميدان جنگ نرسيده بازگشت .
انتخاب على (عليه السلام ) براى فتح خيبر
...
پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمودند: ((فردا پرچم را به مردى مى دهم كه حمله هايش را تكرار كند، نه اينكه فرار كند. كسى كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند، و خداوند خيبر را به دست او فتح مى كند)). همه اصحاب آرزو كردند كه اين مقام و منزلت به آنان واگذار شود.
فرداى آن روز، پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: على بن ابى طالب (عليه السلام ) كجاست ؟ گفتند:
چشم دردى دارد كه حركت براى آن حضرت مشكل است . خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله ) فرمود: او را حاضر كنيد. سلمه بن اكوع رفت و آن حضرت را آورد. پيامبر (صلى الله عليه و آله ) سر آن حضرت را در بر گرفت و از آب دهان مبارك به چشمان نورانى حضرت خاتم الاوصياء على مرتضى (عليه السلام ) ماليد و فرمود: ((بارالها، زحمت گرما و سرما را از او بردار)). پس از آن روز بر امير المؤ منين (عليه السلام ) درد چشم عارض نشد و از گرما و سرما آزرده نگشت .
پيامبر (صلى الله عليه و آله ) زره خود را بر او پوشانيد و ذوالفقار را بر كمر او بست و پرچم به آن حضرت سپرد و سوار بر مركبش نموده فرمود: ((جبرئيل از سمت راست ، ميكائيل از سمت چپ ، عزرائيل از پيش رو و اسرافيل از پشت سر، و نصرت خدا بالاى سر، و دعاى من نيز از پشت سر تو است )). فرمود: يا على ، مسلماتى را بر ايشان عرضه كن.
ميدان جنگ خيبر
آن حضرت رفت ، و پس از موعظه و نصيحت عده اى براى جنگ با او آمدند. آنان دو نفر از مسلمانان را شهيد كردند. امير المؤ منين (عليه السلام ) بر آنها تاخته و آنها را كشتند. آنگاه برادر مرحب با عده اى آمدند. حضرت آنها را هم به درك فرستاد.
مرحب كه شجاع بود به خونخواهى آمد. امير المؤ منين (عليه السلام ) چنان با ذوالفقار بر سرش فرود آورد كه شمشير از حلقش گذشت و او را دو نيم ساخت و به خاك انداخت . صداى تكبير مسلمانان بلند شد. عده اى از يهود به دفاع آمدند و با مسلمانان به جنگ پرداختند. امير المؤ منين (عليه السلام ) به مبارزه ادامه داد تا عده اى كشته شدند و عده اى به قلعه گريختند.
آن حضرت با دست قدرتمند حيدرى در قلعه را كند و براى مسلمانان معبر قرار داد تا از خندق عبور كنند. حضرت چندين بار مسلمانان را از روى خندق به وسيله آن در عبور داد، با اينكه از سه روز قبل ، آن حضرت گرسنه بود.
منبع:http://monasebat.anhar.ir/article-10611.htm
به بهانه شهادت شهید مطهری،آشنایی با گروهک تروریستی فرقان(1)
شنبه 95/02/11
تبارشناسی گروهک ترورریستی فرقان
گروه فرقان به رهبری طلبهای به نام اكبر گودرزی، یكی از شاخصترین گروههای نه تنها منفصل از روحانیت، كه مخالف صریح با روحانیت بوده است. اكبر گودرزی اهل لرستان ـ روستای دوزان در نزدیكی الیگودرز، جایی میان خمین و الیگودرز ـ بوده و از آنجا كه پدرش چوپان بود، فرقانيها از وی با عنوان «چوپان زاده آزاده» یاد ميكردند. وی در حوالی سال 1335 متولد شده (در شناسنامه 1338 قید شده)، در سال 51 یا 52 عازم، خوانسار شده و مدتی در مدرسه علمیه آنجا تحصیل كرده و سپس یك سال در قم مانده و بعد از آن به تهران آمده و مدتی را در مدرسه چهلستون و سپس در مدرسه حاج شیخ عبدالحسین بیتوته كه به سال 56 آنجا را نیز ترك كرده و از لباس طلبگی هم خارج شده است. او علاوه بر درس طلبگي، درس جدید را هم تا كلاس یازده خوانده است.
...
گودرزی در سال 56، كلاسهای تفسیر در مناطق مختلف تهران (نازيآباد، سلسبیل، قلهك، جوادیه و خزانه بر پا و نیروهایش را نیز از همین جلسات جذب ميكرد. البته برخی از این جلسات هم به اقتضای فضای آن سالها در خانههای افراد علاقهمند تشكیل ميشد.مساجدی كه گودرزی جلسات قرآن را در آنها برگزار ميكرد، عبارت بود از مسجد «الهادی»، خیابان شوش، مسجد «فاطمیه خزانه»، مسجد «رضوان» خیابان اتابك، مسجد «شیخ هادی» و مسجد «خمسه قلهك». مسجد «اعظم» هم كه كتابخانه قائم در آن بود و جوانان مذهبی به آنجا رفت و آمد داشتند، در اختیار علی حاتمی (كه در زندان خودكشی كرد)، یكی از فرقانيها بود و افرادی را در همانجا جذب این گروه كرد.
گودرزی گروه فرقان را در درون همین جلسات قرآن تأسیس و رهبری كرد. وی از سال 56 به صدور اعلامیه و بیانیه پرداخت و وارد حوزه سیاست و مبارزه شد، اما به جز این اعلامیهها، فعالیت دیگری نداشت. یكبار براي مدت كوتاهی به پاكستان رفت تا عازم اروپا شود و نوشتههای تفسیریش را انتشار دهد، كه به دلیل فراهم نشدن شرایط به ایران بازگشت.
در جریان پیروزی انقلاب اسلامي، با اسلحههایی كه وی و همراهانش از پادگانهای فتح شده توسط مردم به دست آوردند ـ از همان نخست ـ وارد فاز نظامی شد. اما . . . این زمان، نظام شاهی سقوط كرده بود و گروه فرقان كه عقیده به مبارزه داشت ـ چون همه چیزش به مفهوم مبارزه ختم ميشد ـ بهجنگ با نظام اسلاميِ جدید روی آورد.
گودرزی با داشتن شماری از جوانانی كه همچنان روحیات انقلابی سالهای 55 ـ 57 را داشتند، آنان را بر اساس آموزههای قرآنی نشئت گرفته از برداشتهای خود، به شدت بر ضد روحانیت و آنچه آن را «آخوندیسم» مينامید، تربیت كرده بود.
او همزمان با انتشار جزوات تفسیري، خود نیز در ترورهای سال 58 درگیر شد و مستقیم در ترور شهید قرنی شركت داشت. گودزری در 18 دی ماه 58 دستگیر و در 3 خرداد 59 تیرباران شد. در این روز، تعداد دیگري از اعضای این گروه با نامهای سعید مرآت، عباس عسكري، علیرضا شاه بابابیگ و حسن اقرلو هم تیرباران شدند و علی حاتمی هم در زندان خودكشی كرد.
نقش اكبر گودرزی در فرقان
سازمان اصلی فرقان روی دوش اكبر گودرزی بود كه كسانی مانند سعید واحد، محسن سیاهپوش، حمید نیكنام، علی اسدی و بهرام تیموری، زیر نظر مستقیم او بودند. محمد متحدی در ارومیه و تبریز و عامل اصلی ترور شهید قاضی طباطبائی بود. عباس عسكری، دیگر عضو فعالی بود كه كمال یاسینی و سعید مرآت زیر نظر او بودند. حسن اقرلو، عضو فعال دیگر بود كه عبدالرضا رضواني، امیر فعله نوتاش و… زیر نظرش فعالیت ميكردند.
به این ترتیب، با شگفتی باید گفت، تشكیلات فرقان در اختیار یك جوان 25 ساله (گودرزی متولد 1338) بوده است، كه در همین فاصله سني، برای بیش از بیست جزء قرآن، حدود بیست جلد تفسیر قرآن نوشته بود و علاوه برآن، برای صحیفه سجادیه نیز شرحی دو جلدی داشت. كتابی نیز در شرح دعای عرفه و جزوهای دیگر در شرح خطبه امر به معروف امام حسین (ع) دارد. همین طور كتاب پرحجمی تحت عنوان توحید و ابعاد گوناگون آن نوشته است. افزون بر اینها، بیشتر نوشتههای فرقانيها و نشریات آنها ـ تا پیش از دستگیري ـ از خود اوست.
پس ازكشته شدن گودرزي، فرقانيها از وی با نام ششمین شهید ایدئولوژیك یاد ميكنند. (با احتساب شریعتی به عنوان پنجمین شهید). اشاره شد كه در كنار وی، علی حاتمي معلم (كه در زندان خودكشی كرد)، عليرضا شاه بابابیگ تبریزی و سعید مرآت (هر دو دانشجو) نیز بودند كه اینان نیز دستگیر و اعدام شدند.
این را باید افزود كه گروه فرقان در آغاز با نام گروه «كهفيها» شهرت داشت و بعدها به نام فرقان شناخته شد. رژیم شاه از فعالیت این گروه، كمابیش اطلاعاتی داشت، اما به دلیل درگیر شدن در ماجراهای سال 56 و فزونيحركتهای سیاسی و نیز ضعیف شدن ساواك، گویا گزارش چندانی از فعالیت آنها كه آن زمان بیشتر، همین جلسات قرآن بوده، نداشته است.
یكی از گزارشهای بر جای مانده، حكایت از آن دارد كه در مجلسی كه حسام و نادر، فرزندان شهید عراقی حضور داشتند، یكی از این دو نفر ميگویند: «رهبر گروه كهفيها، آخوندی به نام گودرزی است كه جمعهها در مسجد «خَمْسه»، حدود خیابان دولت، صحبت ميكند و گنجهای و آشوری نیز از كادرهای گروه موصوف هستند كه امور مربوط به نشریات گروه تحت نظارت و شركت آنان اداره ميشود و قرار است، به زودی مناظرهای بین یكی از این دو نفر و صالحی نجف آبادي، انجام شود.
مهدي عراقی نیز اظهار داشته كه آشوری از جانب گروه كهفيها با او تماس گرفته و در مورد وحدت با كمونیستها و مسائلی از این دست، مذاكره كرده، لیكن بعدها قطع ارتباط نموده است».
اشاره كردیم كه برخی از مهمترین افراد این گروه عبارت بودند از عباس عسكري، كمال یاسیني و علی حاتمي. عسكری، یكی از قدیميترین افراد این گروه بود كه از سال 55 با گودرزی همكاری داشت و بعدها خود نیز مطالبی مينوشت؛ در واقع، وی نفر دوم گروه فرقان به شمار ميآمد و افراد بسیاری توسط وی به این گروه، پیوند خورده بودند.
منبع: «جریانهای مذهبی سیاسی ایران از سال 20 تا 57»