از موتورسیکلت قدیمی نماینده مجلس تا زندگی ساده رهبری

طبیعی است مسئولانی که در منازل میلیاردی به سر می‌برند و خود و خانواده‌شان برخوردار از زندگی اشرافی و خودروهای آن‌چنانی و غرق در نعمت هستند، نمی‌توانند مردم را به تحمل مشکلات ناشی از آرمان‌گرایی و پافشاری بر حقوق مسلّم دعوت کنند.

 

 «اقتصاد مقاومتی»، کلیدواژه‌ای است که در سال‌های اخیر به ویژه پس از تشدید تحریم‌های ظالمانه بر ضد جمهوری اسلامی ایران، جایگاه ویژه‌ای یافته است و دولتمردان و صاحب‌نظران درباره آن به تبیین و تحلیل پرداخته‌اند.
در این میان، اگرچه مقام معظم رهبری با تاکید برجسته بر راهبرد اقتصاد مقاومتی، آن را به عنوان پادزهری مؤثر در برابر باج‌خواهی و تضییق‌های نظام سلطه برشمرده‌اند، اما مع‌الاسف برخی- وشاید بسیاری- از مسئولان و نهادهای حکومتی آن‌گونه که باید و شاید، ضرورت ماجرا را درنیافته‌ و بیش از پایبندی عملی، به تمجیدهای گفتاری بسنده کرده‌اند.

...


شاید سخن رهبری در رمضان‌المبارک سال گذشته را بتوان گواه روشنی بر این ادعا گرفت؛ آن‌جا که درجمع مسئولان دولتی و کارگزاران نظام فرمودند: «رئیس‌جمهور محترم و برخی مسؤولان، کم و بیش در خصوص حمایت از سیاست‌های اقتصاد مقاومتی سخن گفته‌اند، اما نیاز اصلی، عمل است و نباید این‌گونه باشد که در سخن از اقتصاد مقاومتی حمایت کنیم، اما در عمل، حرکت ما کُند باشد!» ایشان پیش از آن نیز با اشاره به حمایت‌ها و ستایش‌های لفظی از اقتصاد مقاومتی تأکید کرده بودند: «برای اجرای اقتصاد مقاومتی تمجید و ستایش لفظی کافی نیست بلکه باید حرکت و اقدام کرد.»


اقتصاد مقاومتی اگرچه دارای ابعاد و جلوه‌های متعددی است اما بی‌گمان ساده‌زیستی و صرفه‌جویی در مصرف را می‌توان در زمره سهل‌الوصول‌ترین گونه‌های آن برشمرد؛ اقدامی که نیازمند تامل جدی و غیرشعاری مسئولان نهادهای گوناگون است. این ساده‌زیستی باید هم در زندگی شخصی متصدیان حکومتی و هم در زندگی اداری آنان نمود داشته باشد و نمی‌توان آن را به ساده‌زیستی و قناعت‌پیشگی مسئولان تنها در محل کار منحصر نمود؛ چه این‌که ساده‌زیستی در زندگی شخصی نیز از آن رو که موجب تسکین خاطر دیگر قشرهای جامعه به ویژه قشرهای متوسط و زیرفشار می‌شود و آنان را برای همیاری بیش‌تر در این راستا ترغیب می‌کند، ضرورت دارد.


طبیعی است مسئولانی که در منازل میلیاردی به سر می‌برند و خود و خانواده‌شان برخوردار از زندگی اشرافی و خودروهای آن‌چنانی و غرق در نعمت هستند، نمی‌توانند مردم را به تحمل مشکلات ناشی از آرمان‌گرایی و پافشاری بر حقوق مسلّم دعوت کنند و هرگونه توصیه و سخنشان در این باره با واکنش منفی قشرهای متوسط و محروم جامعه روبرو خواهد شد.
خوشبختانه برای تحقق ساده‌زیستی در زندگی شخصی و اداری و پرهیز از تحمیل هزینه‌های «بی» یا «کم»‌‌ بازده بر بیت‌المال به‌ویژه در شرایط حساس کنونی، الگوهای فراوانی در دسترس قرار دارد.


بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، هم در زندگی شخصی خود الگوی برجسته ساده‌‌زیستی برای دیگران بود و هم در مصرف بیت‌المال، مظهر احتیاط‌های فوق‌العاده؛ امری که متاسفانه در میان مسئولان جامعه بسیار کمیاب است. ایشان علیرغم جایگاه رهبری، در منزلی بسیار ساده‌ و محقر در جماران زندگی می‌کرد و سخنرانی‌های خویش را نیز در حسینیه‌ای بی‌پیرایه و با دیوارهایی قدیمی و بی‌رنگ ایراد می‌‌نمود.


طبیعی است که قشرهای محروم نیز با مشاهده قناعت‌پیشگی امام(ره) در ابعاد گوناگون، تنگناهای اقتصادی را به گونه‌ای آسان‌تر بر خود هموار می‌کردند.
ساده‌زیستی مراجع عالی‌قدر تقلید در سال‌های گوناگون، جلوه‌های ناب دیگری از پایبندی به این آموزه دینی را برای همگان آشکار ساخته است.


مقام معظم رهبری نیز چه در دوران ریاست جمهوری و چه پس از آن، نماد برجسته ساده‌زیستی و قناعت‌پیشگی در زندگی شخصی و حکومتی بوده و هستند. در دوران ریاست‌جمهوری معظم‌له، همسر ایشان به صورت ناشناس به پزشکی مراجعه می‌کند و وقتی می‌شنود که: «برای درمان فرزندتان باید روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید»، می‌گوید: «ما چنین امکاناتی را نداریم!» پزشک که ایشان را نمی‌شناخته،می‌گوید: «مگر امکان دارد درخانه‌ای برنج نباشد؟» و پاسخ می‌شنود: «آقای ما اجازه نمی‌دهد که در خانه، غیر از برنج کوپنی استفاده کنیم و آن هم کفاف خوراک ما را بیش از یک بار در هفته نمی‌دهد!»
مرحوم سید احمد خمینی(ره) نیز در جایی فرموده بود: «وظیفه خود می‌دانم تا این مهم را به مردم مسلمان و انقلاب ایران بگویم. من از داخل منزل ایشان مطلع هستم، مقام معظم رهبری در خانه، بیش از یک نوع غذا بر سر سفره ندارند. خانواده معظم‌له روی موکت زندگی می‌کنند. روزی به منزل ایشان رفتم، یک فرش مندرس آن جا بود، من از زبری فرش به موکت پناه بردم!»
در این باره، چندی پیش برخی کاربران شبکه‌های اجتماعی پس از انتشار تصویر نعلین حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در شبکه‌های اجتماعی، ساده‌زیستی رهبر انقلاب را به رخ شاهزادگان و حکام عربی خلیج فارس کشیده‌ و نوشته بودند: چقدر عظمت دارند، آن‌ها به دنیا حریص نیستند بلکه آخرت را در سادگی و ساده زیستی در این دنیا دیده‌اند.
حجت‌الاسلام رشاد، رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، نیز چندی پیش با بیان خاطره‌ای از دیدار با مقام معظم رهبری گفته بود: دلم می‌خواهد از نعلین پاره‌پاره و ترک‌خورده مقام معظم رهبری عکس بگیرم تا مظلومیت و ساده‌زیستی «سید علی» را به دیگران نشان دهم.


سخنرانی مقام معظم رهبری در ۱۴ خرداد امسال در حرم مطهر امام(ره) هم همراه با نکته‌ای ظریف و آموزنده در زمینه ساده‌زیستی و پرهیز از اشرافی‌گری بود. آوردن زیلوی ساده از بیت- برای نخستین بار- و انداختن آن بر روی قالی‌، حاوی پیامی بزرگ برای صاحب‌منصبان و متولیان حرم امام (ره) بود!


معظم‌له همواره دیگران بخصوص مسئولان و شخصیت‌های تاثیرگذار را به قناعت‌پیشگی و پرهیز از اشرافی‌گری در زندگی شخصی و اداری خود توصیه‌ کرده‌اند.

حجت‌الاسلام مروی می‌گوید: «یک وقت گزارشی را خدمتشان بردم، راجع به یکی از روحانیونی که آن موقع قاضی شده بود. خانه‌ای خریده بود و مقداری کمک و مساعدت هم برای آن خانه می‌خواست. ایشان فرمودند که چه ضرورتی دارد یک طلبه، خانه‌‌ای مثلاً بیست میلیون تومانی بخرد‌. با اینکه بیست میلیون تومان آن موقع هم خیلی زیاد نبود و خانه‌ هم آن چنانی نبود. بعد فرمودند ما داریم یک طبقه‌ جدید از مترفین به‌وجود می‌آوریم.این را با یک نگرانی اظهار کردند و فرمودند من نگرانم که بر اثر انقلاب و امکانات و موقعیت‌هایی که هست و می‌شود به یک جاهایی دست‌اندازی کرد، یک طبقه‌ جدید از مترفین را ما روحانیون به‌وجود بیاوریم. من نگران این هستم. بعد فرمودند خانواده‌ ما گاهی می‌روند منزل بعضی از آقایان و می‌آیند تعریف می‌کنند که مثلاً دورتادور اتاق، پشتی قالیچه‌ای بود؛ که ایشان فرمودند من تعجب می‌کنم! چه ضرورتی دارد حالا دور تا دور اتاق ما پشتی قالیچه‌ای باشد؟! نمی‌شود یک پشتی معمولی باشد؟ حتماً باید قالیچه‌ای باشد؟ گران قیمت باشد؟ یک پشتی باشد که به دیوار تکیه ندهند؛ با یک پارچه‌ معمولی هم می‌شود این را تأمین کرد و کنار اتاق گذاشت.

چه ضرورتی دارد مخصوصاً ما روحانیون، زندگی‌ها، خانه‌ها و وضعیتمان این جوری باشد؟ بعد فرمودند در خانه‌ ما یک فرش دستبافت بیشتر نداریم، این هم جزو جهیزیه‌ خانمم بوده است که الان هم دیگر نخ‌نما شده است. ولی چون یادگاری است، این را در خانه نگه داشتیم؛ والاّ همه‌ خانه‌ ما موکت هست و اصلاً فرش دستبافت نداریم، حتی فرش ماشینی هم در خانه‌ ما نیست و کلاً خانه‌ ما با موکت فرش شده است.»


معظم‌له زمانی دیگر فرموده بودند: «یکی از وزرا انواع و اقسام سنگ های گران قیمت کشور را در نمای وزارتخانه اش به کار برده بود.من او را خواستم و به او گفتم: شما چرا این کار را کردی؟ او گفت: مسافران خارجی وقتی به وزارتخانه می آیند و سنگ ها جلو چشمشان قرار می گیرد، باعث جذب مشتری می شود! گفتم: شما را به خدا آیا این منطق قابل قبول است؟! این همه خرج کنیم برای اینکه مشتری پیدا کنیم؟! شما می توانید در سالن اصلی وزارتخانه انواع و اقسام سنگ هایتان را به شکل خیلی بدیع و زیبا به نمایش بگذارید، هر مهمانی که آمد، به عنوان ادای احترام، او را به آن جا ببرید تا سنگ ها را تماشا کند، هم تماشا و هم جذب مشتری است. این کارها بهانه ای است برای تجمل سازی و اصلاً مناسب نیست.»


در میان شخصیت‌های رده پایین‌تر هم هستند کسانی که مقهور زرق و برق دنیا نشده‌اند و با تاسی به رهنمودهای امام(ره) و رهبری کوشیده‌اند بیش از آن‌چه از بیت‌المال نصیبشان می‌شود، بر سفره خدمت‌ به مردم و نظام اسلامی بگذارند. در این باره می‌توان به یکی از نمایندگان فقید مجلس شورای اسلامی اشاره کرد و وی را در حدّ‌ خود، الگویی مناسب برای ساده‌زیستی و پرهیز از تحمیل هزینه‌های غیرضروری بر بیت‌المال دانست.


مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدجلال یحیی‌زاده، از جانبازان شیمیایی و نماینده محبوب تفت و میبد در مجلس شورای اسلامی، افزون بر ساده‌زیستی فوق‌العاده در زندگی شخصی، در هنگام تصدی سه دوره نمایندگی مجلس نیز وسواس عجیبی در کاهش هزینه‌کرد- حتی از نوع متداول- از بیت‌المال داشت.


وی هرگز از راننده و خودروی مجلس استفاده نکرد و به طور معمول، مسافت تقریبی ۷۰۰ کیلومتری حوزه انتخابیه تا پایتخت را با قطار و اتوبوس‌های بین شهری می‌پیمود! و در پاسخ به این سوال که چرا از خودرو مجلس استفاده نمی‌کنید؟ گفته بود: قبل از نمایندگی مجلس، طلبه‌ای ساده بودم و فاصله زادگاه خود تا قم را با قطار و اتوبوس طی می‌کردم؛ پس از نماینده شدن هم اتفاق خاصی نیفتاده است و فقط باید به جای قم، درتهران پیاده شوم! وانگهی مسافرت با اتوبوس موجب می‌شود در مدت چند ساعتی که با مسافران هستم، به صورت ملموس و از نزدیک در جریان مشکلات و درخواست‌های موکلان و مردم قرار گیرم.
آن مرحوم در حوزه انتخابیه خود نیز با موتورسیکلت شخصی خود تردد می‌کرد و معروف بود که گاه فرماندار وقت نیز لاجرم، سوار بر ترک همان موتور قدیمی برای بازدید از پروژه‌ها ایشان را همراهی می‌کرده است.

چند سال پیش، محمدحسین صفار هرندی(وزیرسابق فرهنگ و ارشاد اسلامی) در یادداشتی به این نکته پرداخته و نوشته بود: «… در بدو ورودش به پارلمان گفته بود: در تهران، دغدغه سرپناه ندارم. نه مرا حاجتی به آپارتمان‌های سعادت آباد است و نه نیازی به مقرری چند صد هزار تومانی و ودیعه چند میلیونی برای اجاره خانه در تهران؛ طلبه‌ام و لابد برای شاگرد مکتب امام صادق علیه‌السلام جایی در یک مدرسه علمیه پیدا می‌شود… و چنین بود که در حجره‌ای از مدرسه مروی تهران اقامت گزید.

او از جمله نمایندگانی بود که هر هفته یکی دو روز را در میان موکلان خود سپری می‌کند، بی‌آنکه برای هر آمد و شد، هزینه سنگین سفر را بر دوش بیت‌المال نهد، کنار جاده می‌ایستد، جلوی اتوبوس‌های عبوری دست بلند می‌کند. سوارش می‌کنند و چون می‌شناسندش، فرصت را غنیمت شمرده، هر کس در دل ناگفته‌ای دارد، با وکیل خود در میان می‌گذارد و او از این سفر کم‌هزینه خود، تحفه بسیار در سفره ملت و دولت به جا می‌نهد. او گفته است اگر بخواهم با هواپیما به تهران بیایم، صرف نظر از هزینه هر سفر، زمان پروازها چنان است که از رسیدن در ساعت مقرر به مجلس باز می‌مانم اما با اتوبوس شب در راهم و صبح اول وقت در مجلس حاضر…»
این‌گونه متصدیان مصداق بارز «قلیل‌‌المئونه و کثیرالمعونه» هستند که شیوه زندگی‌شان مایه دلگرمی مردم و موجب افتخار نظام اسلامی است.
به‌ هر روی، دعوت مردم برای قناعت‌پیشگی و تلاش در راستای تحقق اقتصاد مقاومتی هنگامی تاثیرگذارتر خواهد بود که همگان، جلوه‌های عینی و غیرشعاری آن را در زندگی مسئولان رده‌های گوناگون مشاهده‌ کنند؛ همانگونه که در زندگی امام راحل(ره) و رهبر معظم انقلاب مشاهده کرده‌اند. طبیعی است مسئولی که پایبند تفریحات آن‌چنانی در سواحل شمال و جنوب باشد و نتواند از هزینه‌کردن پول‌های بی‌زبان بیت‌المال برای استخر و جکوزی و نیز همایش و سمینارهای بی‌ یا کم‌بازده بپرهیزد، نمی‌تواند خدمتگزاری در شأن مردم کشورمان باشد.

نویسنده: مرتضی رضائیان

  • نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ
    1394/04/10 @ 08:18:01 ب.ظ

    پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 

    با سلام و قبولي طاعات و عبادات شما
    از وبلاگتان بازديد شد.
    با تشکر فراوان از شما بابت به روز بودن وبلاگتان
    هدف ما بالا بردن کيفيت وبلاگستان در کنار افزايش کمي آن است.
    براي پيشرفت وبلاگتان در ابتدا ظاهر وبلاگتان را مرتب کنيد از چينش ابزار کناري گرفته تا نوع فونت و نوع قلم (فونت tahomaو قلم شماره3) مطالب تايپ شده و استفاده از تصوير متناسب با موضوع در حالت وسط چين و…

    نکته قابل توجه :عنوان مناسب براي مطلب ارسال روي وبلاگ ظرافت خاصي را مي طلبد لذا توجه کافي را دراين مورد مبذول فرماييد . (کوتاه و در عين حال جذاب.)
    براي آگاهي بيشتر از چگونگي انتخاب مطالب منتخب لطفا پست مربوطه به چگونگي انتخاب مطالب منتخب را مطالعه فرماييد.
    در انتخاب مطالب منتخب بر انيم تا مطلبي منتخب شود که از هر لحاظي منتخب باشدهم از لحاظ محتوا وهم چينش ظاهري مطالب .
    در صورت هر گونه سوال در مورد امور وبلاگي در خدمت هستيم.
    ان شا الله شاهد پيشرفت وبلاگتان باشيم.
    بعد از ویرایش مطلب مجدد اطلاع دهیدتا در این قسمت درج شود.( ویرایش هم از لحاظ ظاهر و هم فشرده کردن محتوای این مطلب به خاطر طولانی بودن)
    با تشکر

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

این حرف ها را هرگز به فرزندتان نگویید

در مطالب زیر ده مورد از جملات زیان بخشی را که احتمال دارد والدین ابراز دارند و سپس راه کارهای اجتناب از این موقعیت ها را تشریح کرده ایم

هنگامی که بچه ها تکلیف خود را در مدرسه جا می گذارند، امکان دارد حتی شمار زیادی از پدران و مادران فهمیده، فرزند خویش را ملامت کنند و بگویند:” تو چقدر نادانی؟” . یا به طور مثال، چنانچه در یک روز تعطیل بچه ها با هم دعوا کنند، ممکن است والدین بردبار نیز از این وضع شگفت زده شوند و بانگ برآورند:” به چه علت بچه های من چنین رفتاری دارند؟!".

احتمال دارد بزرگ کردن بچه، همچون آزمایشی جهت سنجش میزان صبر و استقامت پدر و مادر باشد، ولی این مورد خیلی اهمیت دارد که کاربرد عبارت آزارنده، احتمالا حس عزت نفس بچه را کاهش می دهد. “دونالد کیت"، رایزن روان شناس کودک در دانشگاه پنسیلوانیا، اظهار می دارد: والدین باید بدانند که خشمگین و محروم ساختن بچه از برخی چیزها را باید بدین جهت اعمال کنند که بچه پی برد چه رفتاری باید داشته باشد. به هر حال، پدر و مادر، امکانات روحی روانی ضروری را به منظور مهار موقعیت های گوناگون دارا می باشند.”

در مطالب زیر ده مورد از جملات زیان بخشی را که احتمال دارد والدین ابراز دارند و سپس راه کارهای اجتناب از این موقعیت ها را تشریح کرده ایم:

...

از چه رو نمی توانی مانند فلانی باشی؟

“ماری” پیوسته تکالیفش را انجام می دهد و دندان هایش را مسواک می زند. لیکن برادرش “بابی"، این گونه نیست و تمام امور را باید به وی یادآور شد. چرا او قادر نیست همانند “ماری” باشد؟

روان شناسان گفته اند که مقایسه صرفا موجب افزایش حسادت بین برادر و خواهر می گردد. به باور یک روانشناس کودک” در صورتی که بچه ای با خواهر یا برادرش یا بچه دیگری مقایسه شود، احتمالا از وی بیزار می گردد.”

در عوض مقایسه کردن بچه ها، برای فرزندتان دقیقا مشخص سازید که از او چه می خواهید؟!

اتاق تمیز؟ میز مرتب؟ آن بخش از کردار بچه را که مایلید تغییر کند، به دقت مشخص سازید.

برای فرزندتان تشریح کنید که خوی های نیکو، چه یاری هایی به او می کند. مثلا به او توضیح دهید که عادت انجام به موقع تکالیف، سبب می شود نمرات ممتازی کسب کند و در این حالت نباید دلواپس باشد که تابستان نیز به مدرسه برود. چنانچه بچه متوجه شود که شما میل دارید وی، کردارش را در پاره ای از موارد عوض کند تا بهتر از آنچه هست، بشود، در این صورت یقینا تغییرات فرزندتان را شاهد خواهد بود.

چرا مانند بچه های خردسال رفتار می کنی؟

رفتار فرزند هفت ساله شما در یک تالار غذاخوری مانند بچه چهارساله است. شما شرمنده می شوید و به وی یادآوری می کنید که به چه دلیل نظیر خردسالان رفتار می کنی؟

پیامد کار چه می شود؟ به بچه اهانت شده و او اکنون با تنفر فراوان، همه نمک را از درون نمکدان بیرون می ریزد!

عوض ناراحت ساختن بچه، بکوشید شرایطی را مهیا سازید که از پس تغییر دادن فرزندتان به طرز دلخواه برآیید. نسبت به رفتار فرزندتان، به نحو غیر مستقیم بازتاب نشان دهید. مثلا می توانید بگویید:” می دانم که دوست داری پیش از رفتن به بستر، تلویزیون تماشا کنی و من مایل نیستم این فرصت را از تو بگیرم، ولی چنان چه تغییر رویه ندهی، نمی گذارم چنین کنی.” با این حرف بچه در می یابد که احتمالا آن چیزی را که دوست دارد، از کف می دهد.

چرا این اندازه ژولیده و نامرتبی؟

فرزندتان، پوشاک نظیف و مرتبی به تن دارد، لیکن درست یک ساعت بعد با یک تی شرت کثیف، شلوار پاره و موهای به هم ریخته جلوی شما حاضر می شود.

انتقاد کردن از بچه، زمینه را برای کشاکش فراهم می سازد. امکان دارد پدرومادر بپرسند، پس ما برای مهار فرزندمان چه باید بکنیم؟ روانشناسان بدین سوال، این سان جواب می دهند:” هنگامی که بچه تصمیم می گیرد با دوستانش بیرون برود، بگذارید هر لباسی را که مایل است، بپوشد لیکن چنان چه با شما برای شام خوردن بیرون می آید، نباید هر لباسی را که می خواهد، بپوشد. فرزندتان باید فرابگیرد که در موقعیت های متفاوت، چه بپوشد. والدین می توانند شیوه صحیح را درباره موضوعات گوناگون به بچه بگویند".

تو بامزه ترین، قشنگ ترین و زورمندترین بچه دنیایی!

حتی یک لقب مثبت نابجا احتمالا محدودیت بچه شده و مانع می شود که وی خودش را به واقع آن گونه که هست، ببیند و بشناسد. مثلا چنانچه بگویید:” تو از تمام بچه ها، هوشمندتری"، امکان دارد سبب شود که او حس کند، هیچ گاه با شکست روبه رو نمی شود.

از اطلاع خود در مورد استعدادهای فرزندتان برای ترغیب و پیشرفت وی سود بجویید نه این که برچسب شخصیتی به وی بزنید. به عنوان مثال اگر بگویید:” تو با هوشی و من می دانم که اینکار از عهده ات بر می آید” خیلی دلگرم کننده تر و ملایم تر از این است که چنین بگویید:” تو باهوش ترین بچه دنیا هستی” می توانید این مورد را بیازمایید. یقینا برچسب بد زدن به بچه مانند غیب گویی از منش وی عمل می کند. به عنوان مثال اگر به او گفته شود “تنبل"، مایل است حتی تنبل تر اقدام کند زیرا مطمئنش ساخته اید که تن پروری جزو جدانشدنی شخصیت اوست.

پدر و مادر باید بکوشند عوض لقب منفی به کودک دادن، آن چیزی را که به واقع مورد نظرشان است، بر زبان بیاورند. آیا بچه کلا تنبل است؟ امکان دارد او امور روزانه اش را بدون یادآوری به اجرا در نیاورد. در این صورت والدین باید بچه را با روش جایزه دادن یا تبیه کردن، ملزم به انجام کارهای روزمره کنند.

تو چقدر احمق هستی!

یکی از هدف های اصلی در تربیت فرزند، ایجاد اعتماد به نفس در بچه است. به جای چنین عباراتی، جهت بهبود کردار فرزندتان اهتمام ورزید سخنان ترغیب کننده و مثبت بیان دارید. به او یاد بدهید که چگونه کاری را به درستی صورت دهد. مثلا، چنان چه فرزندتان بدون توجه به رفت و آمد خودروها، به وسط خیابان می دود، می توانید به وی بگویید:” موقع عبور از خیابان، باید دستم را بگیری".

هنگامی که بچه دستتان را گرفت، اضافه کنید:” تو خیلی باهوشی که دستم را میگیری. حالا می توانیم با خیال راحت از خیابان رد شویم.”

برخی اوقات آرزو می کنم که ای کاش بچه ای نداشتم.

آنچه فرزندتان از عبارت بالا می فهمد، این است: ” تو ارزش نداری و من تو را نمی خواهم". او این حرف را به دل می گیرد و حتی تا بزرگسالی به یادش می ماند.

آیا شما اینقدر بی خردید که به بچه بگویید:” ای کاش اصلا تورا نداشتم!". در عوض چنین بگویید:” بعضی وقت ها مرا خیلی ناراحت می کنی.”

بهتر آن است که پدر و مادر قواعد پیش گقته را اجرا کنند تا بدین حد از خشمناکی نرسند. وقتی بچه می داند که پدرومادرش چه انتظاری از وی دارند و مشاهده می کند که با او دمسازند، یقینا رفتار نیکوتری در پیش خواهد گرفت.

مرا تنها بگذار

تمام پدر و مادرها پاره ای اوقات مایلند تنها باشند. ولی در صورتی که پرخاش کنان از فرزندتان بخواهید که ایشان را به حال خود گذارد، می اندیشد که دوستش ندارید. سعی کنید بچه ها را در انجام امور روزانه شرکت دهید. حتی یکی بچه سه ساله هم می خواهد در آماده ساختن میز شام یاری کند.

اگر موقعی که بچه ها به شما احتیاج ندارند، وقتی را برای سپری ساختن با آنان اختصاص دهید، در این حالت زمانی که توجه شما به اجرای سایر امور است، بچه ها کمتر مزاحم شما می شوند.آن هنگام که لازم است تنها باشید، می توانید به بچه بگویید:” من خیلی تو را دوست دارم، اما حالا بسیار کار دارم.” به او فرصت دهید که دریابد شما بعدا مدتی را با او می گذرانید. در صورتی که فرزندتان اصرار کرد، می توانید بگویید:” چنانچه بار دیگر حرفم را قطع کردی، ناچارا باید به اتاقت بروی، چون اینجا اتاق من است.” این روشی در جهت دور کردن بچه نیست بلکه یک راه کار تربیتی به حساب می آید.

این عبارت سبب می گردد که بچه حس کند شما کوچک ترین علاقه ای به شنیدن نظرش ندارید و اندک اندک به این نتیجه دست می یابد که او فردی ناتوان در طرح هر پیشنهادی است.

شما می توانید با آرامش و خونسری به او بگویید:” ساکت باش” و اگر این لحن کلام بی اثر باشد، آن را با خونسردی لیکن محکم تر بیان کنید. یا امکان دارد تلویزیون را خاموش کنید و وی را به اتاقش بفرستید.

یادتان باشد که بچه ها همه چیز را از انگاره (الگوی) خود فرا می گیرند. در صورتی که می خواهید فرزندتان مودب باشد، باید نخست خودتان با ادب باشید. هیچ گاه به هم سن و سالتان نمی گویید….پس به بچه تان هم نباید چنین حرفی بزنید.

این کار را بکن وگرنه…!

ترساندن های بی مورد، در نهایت به زدوده شدن قدرت شما می انجامد. این قبیل گفتار سبب می گردد که بچه به رفتار ناپسندش ادامه دهد تا ببیند شما تصمیم دارید چه کنید. روش مطلوب، چینش تنبیه ویژه ای است که می توانید به کار ببندید. مثلا به اوبگویید:

” اگر حالا دست از این کارت نکشی، یک هفته کامل باید در خانه بمانی.” یا ” در صورتی که مجددا این عمل را تکرار کنی، حق نداری پس از ناهار بازی کنی.” اینجاست که بچه می فهمد شما قادرید او را از برخی پیزهایی که دوست دارد، محروم سازید.

اگر حالا همراه من نیایی، دیگر با تو کاری ندارم و برای همیشه کنارت می گذارم!

هر گز بچه ها را از رهاکردنش نترسانید. پدر و مادر باید برای فرزندشان پناهگاه امنی باشند، تا از آنجا بچه ها بتوانند به دنیا گام نهند. در غیر اینصورت آنان از حیث رفتاری، به افرادی وابسته وبدون اعتماد به نفس بدل می گردند.

چنانچه کودک نوپایی دارید که گوشه خیابان نشسته و تکان نمی خورد، باید بگویید:” یا با من بیا یا دستت را می گیرم و با خود می برم.” و اگر ضرورت ایجاد کرد، بلندش کنید و با خود ببرید. اگر فرزندتان دوست دارد وقت تلف کند، بکوشید به وی توجه بیشتری داشته باشید. مثلا بگویید:” تو دقیقا پنج دقیقه وقت داری تا با دوستت بازی کنی و بعد باید برویم.” این کلام موثرتر از آن است که بچه را بترسانید به این که او را می گذارید و می روید.

اگر حرف های ناصحیح به فرزندتان زده اید، فرصت های زیادی برای جبران آنها ندارید. باید اذعان داشت که اینان ویژگی برگشت ناپذیری دارند. روانشناسی موسوم به فلمینگ توصیه می کند که:” به نزد فرزندتان بشتابید، وی را در آغوش بگیرید و بگویید من حرف های زشتی به تو زده ام؛ برخی اوقات که از کوره در می روم، سخنانی به تو می گویم که به هیچ عنوان دوست ندارم متاسفم.” این برخورد نه فقط موجب بهبودی رابطه شما با فرزندتان می شود، بلکه ایشان می آموزند که وقتی در شرایطی قرار می گیرند که سبب خشمگینی شان می گردد، باید چه کرده و چگونه خویشتن را مهار کنند.

این دستور مهم را به خاطر بسپارید:” پیوسته دست به کاری بزنید که بچه ها پی ببرند، دوستشان دارید.”

  • نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ
    1394/04/10 @ 11:23:28 ق.ظ

    پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 

    با سلام و قبولي طاعات و عبادات شما
    از وبلاگتان بازديد شد.
    با تشکر فراوان از شما بابت به روز بودن وبلاگتان
    هدف ما بالا بردن کیفیت وبلاگستان در کنار افزایش کمی آن است.
    براي پيشرفت وبلاگتان در ابتدا ظاهر وبلاگتان را مرتب کنيد از چينش ابزار کناري گرفته تا نوع فونت و نوع قلم (فونت tahomaو قلم شماره3) مطالب تايپ شده و استفاده از تصوير متناسب با موضوع در حالت وسط چين و…

    مطالب طولانی مانند مطلب شما بهتر است به صورت ادامه در صفحه دیگری درج شود .تا در نگاه اول اول مخاب با چنین مطلب طولانی مواجه نشود.
    نکته قابل توجه :عنوان مناسب براي مطلب ارسال روي وبلاگ ظرافت خاصي را مي طلبد لذا توجه کافي را دراين مورد مبذول فرماييد . (کوتاه و در عين حال جذاب.)
    براي آگاهي بيشتر از چگونگي انتخاب مطالب منتخب لطفا پست مربوطه به چگونگي انتخاب مطالب منتخب را مطالعه فرماييد.
    در انتخاب مطالب منتخب بر انيم تا مطلبي منتخب شود که از هر لحاظي منتخب باشدهم از لحاظ محتوا وهم چينش ظاهري مطالب .
    در صورت هر گونه سوال در مورد امور وبلاگي در خدمت هستيم.
    ان شا الله شاهد پيشرفت وبلاگتان باشيم.
    بعد از ویرایش مطلب تان لطفا اطلاع دهید تا در منتخب ها درج شود.
    منتظر مطالب بعدی شما با شرایط ذکر شده هستیم.

    با تشکر

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

در مهمانی ملکوت

شکرا که انتظاری تلخ به سرآمد و وصل شیرین یار، حاصل شد.

باز آمدی به بزم باده نوشان شکیبا که دلارام عاشقان شوی.

باز آمدی که دل بری و جان بیاوری و نسیم صبح صفا در گیسوی مهرخان بیفکنی.

چه مهربان یار و چه نیکو انیس و چه زیبا ندیم منی ای اهل غمزه و اغماض، ای ماه بی مثال!

ندیم بدی بودم و ندیده انگاشتی و باز به سراغم آمدی!

دوباره مرا به میهمانی ملکوت می خوانی و شرم، زبان اجابتم بسته است و بغض حسرت از گذشته ی خویش، راه رهایی از نای بی نوایی ام می کاود.

جفا کردم، از تو وفا دیدم.

دیده به رویت بستم و ابواب عفو به رویم گشودی و عاشقانه سفیر رحمت دلدارمان شدی.

اشک انابه و لهیب دل و التهاب نگاهم ببین و ببخشای و سلام صمیم مرا دوباره پذیر و نامه ی ضیافت از من دریغ مدار!

تو رسول نگار و عشوه ی عرش و کرشمه ی احسان حبیب من و بشارت عنایت اویی.

ای ماه دلارای صائمان، رمضان!

به سراچه ی قلب غریبم خوش آمدی!

مهجوری من از راه فائزین قدر، حرمان هماره من است و دلجویی تو می جویم.

سحرت را دوست می دارم و هلالت بسان ابروی یار است و شبانگاهت عطر نیایش مولادارد.

عطش تو عاشورایی است و صیام، میثاق ما با قیام یاران نینواست.

غروب تو، طلوع فرحت ایمانیان است و خرسندی دوست؛ و طلوعت غروب رذیلت و ریمنی در آفاق انفاس روزه دار.

رمضان، ای موسم غفران و غوغای عفو!

تو ضیافت جمع علی جویان و محفل انس عاشقان مولایی!

عطشناکی ما در رؤیت هلال تو، عطش دیدار امیر عدل و عاطفه، علی (ع) است.

نکهت ولایت از لحظه های آسمانی تو می خیزد و جان را به جنان والیان می خوانی.

عجبا از این ضیافت عظما و محفل زیبا و نشور بی همتا!

اینک آیا بانگ چاووش رحمت را می شنوی؟

مباد از کاروان نیایشگران و نمازگزاران و سخا صفتان جدا افتی و ندیم حرمان و حسرت شوی.

در ماه مهرورزان و در ساحل زیبای ایمانیان، آماده ی آن شو که تن به دریای ناپیدا کرانه ی قدر بسپاری و همپای طاهران در وادی فطر پا گذاری و آنگاه به مدینة الایثار عاشورا رسی.

پروردگارا!

صیام و افطار و سحر و نیایش و نماز و قنوت و سجود و رکوع مان، بهانه ی تماشای یک نگاه ناز توست؛ دریغ مان مدار. تشنه ی آب و گرسنه ی طعام نیستیم.

ما تشنه دیدار توییم ای نور زمین و سماوات!

سیه روییم و در سپیدی بحر عنایت خویش، غسیل مان کن و با دلی پاکیزه بر خوان ضیافت رمضان، اذن جلوس مان ده.

شکرا که انتظاری تلخ به سرآمد و وصل شیرین یار، حاصل شد.

اینک سپیده، غالیه دان عطر نیایش می شود.

عطش رمضان، تذکار عطش عاشوراست.

لب های خشک روزه داران، حسین (ع) را زمزمه می کنند.

تلظی کام تشنگان، شوق وصال دریای ایثار اباالفضل (ع) در ساحل ارادت است.

رمضان، مقدمه ی محرم است.

قدر، دروازه ی شهر نینواست.

صیام، طلیعه ی قیام است و صائمین، طلایه داران سپاه قائم آل یاسین (عج).

در بهار وصل سالکانیم و توفیق حضوری دوباره در حلقه ی صالحان و دلدادگان دلارام یافته ایم و این شایان شکر در آستان خالق است.

دل هایمان را فرش راه یار می کنیم و با سوز عاشقانه و ترنم واژه های زلال وحی، قدوم بهار یاران و فصل وصل بهاری دلان را خوشامد می گوییم.

در ماه قربت و غفران، حجاب های ظلمت و نور، زدوده شده، جمال بی مثال نگار در رواق دیدگان دلدادگان، هویدا خواهد شد. بیایید حضورمان در میهمانی خدا را باور کنیم، غبار خود از خود بروبیم و در جریده ی رمضان ثبت نام کنیم.

یاران رمضان و یاوران عاشورا!

گوارایتان باد خوشگواری ضیافت نور.

ای میهمانان ملکوت! التماس دعا.

 

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

فلسفه مجازات در دنیا/ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺧﺪﺍ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

فلسفه مجازات در دنیا/ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺧﺪﺍ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

حجت الاسلام قرائتی: ﭼﺮﺍ ﺑﻌﻀﯽ آدمﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻮﭼﮏﺗﺮﯾﻦ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﻣﯽﺷﻦ، ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﻫﺮ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﺩ ﻣﯽﮐﻨﻦ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ. ﭘﺲ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺧﺪﺍ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺳﻪ ﺩﺳﺘﻪﺍﻧﺪ:

۱.ﻋﯿﻨﮏ

۲.ﻣﻠﺤﻔﻪ

۳.ﻓﺮﺵ

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﻟﮑﻪ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻋﯿﻨﮑﺖ، “ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ” ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ “ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ” ﮐﺎﻏﺬﯼ ﭘﺎﮎ ﻣﯽﮐﻨﯽ! .

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﮑﻪ بنشیند ﺭﻭﯼ ﻣﻠﺤﻔﻪ، ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯼ “ﺳﺮ ﻣﺎﻩ” ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎ ﻭ ﻣﻠﺤﻔﻪﻫﺎ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ، ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ “ﭼﻨﮓ” ‏(مثل ﺯﻣﺎﻥ ﻗﺪﯾﻢ) ﻣﯽﺷﻮﯾﯽ! .

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﮑﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ، ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯼ “ﺳﺮ ﺳﺎل"، ﺑﺎ “ﺩﺳﺘﻪ ﺑﯿﻞ"ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺶ ﻣﯿﺎﻓﺘﯽ!

ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﻨﺪﻩﻫﺎﯼ مؤﻣﻨﺶ ﻣﺜﻞ ﻋﯿﻨﮏ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺑﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﭘﺎﮎ ﻭ ﺯﻻﻟﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻢ ﺍﺳﺖ، ﺗﺎ ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺣﺎﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ‏(ﻭﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﺧﻔﯿﻒ‏). ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻌﺶ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ ﭼﻨﮓ! ﻭ ﺁﻥ ﮔﺮﺩﻥ ﮐﻠﻔﺖﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﭼﺮﮎﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﺩ; ‏(ﻗﺮﺁﻥ ﮐﺮﯾﻢ: ﻣﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﺮﺍﻥ ﻣﻬﻠﺖ ﻣﯽﺩﻫﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﮐﻔﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﯿﺎﻓﺰﺍﯾﻨﺪ) ﻭ ﺳﺮ ﺳﺎﻝ ‏(ﯾﺎ ﻗﯿﺎﻣﺖ، ﯾﺎ ﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﻫﻢ ﻗﯿﺎﻣﺖ‏) ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﺯ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ.

  • نظر از: 4433270611
    1394/03/27 @ 07:54:35 ب.ظ

    [عضو] 

    سلام عليكم
    بابت مطالبتون ممنون
    به وبلاگ حقير تشريف بيارين خوشحال ميشم
    http://reyhanah.kowsarblog.ir/

  • نظر از: رحیمی
    1394/03/27 @ 11:51:09 ق.ظ

    رحیمی [عضو] 

    سلام علیکم
    حلول ماه مبارک رمضان ماه عبادت و اطاعت، ماه تقویت روح و تثبیت ایمان ، ماه زدودن زنگار گناهان از ساحت دل و جان ، ماه تعیین سرنوشت ماه رفتن به سوی بهشت ماهی که با مرکّب اخلاص باید نوشت:

    ماه رمضان راهی میانبر برای به خدا رسیدن

    ماهی که سراسر خیر و برکت است

    سکوتش تسبیح ، خوابش عبادت ، عملش مقبول ، دعایش مستجاب است

    ماهی که روزه اش همچون سپری در برابر آتش دوزخ است

    این ماه بزرگ و این فرصت طلایی و استثنایی را به شما مؤمن عزیز روزه دار تبریک و تهنیت عرض می کنیم.

    یا علی علیه السلام - التماس دعا

  • زهرا
    نظر از: زهرا
    1394/03/25 @ 02:22:28 ب.ظ

    زهرا [عضو] 

    سلام علیکم
    بسیار عالی بود

  • جان نثاری
    نظر از: جان نثاری
    1394/03/24 @ 02:54:05 ب.ظ

    جان نثاری [عضو] 

    عجب…
    عدالت به واقع یعنی این

  • 5 stars
    نظر از: مدرسه علمیه امام حسن مجتبی(ع)
    1394/03/23 @ 12:00:18 ب.ظ

    مدرسه علمیه امام حسن مجتبی(ع) [عضو] 

    با سلام.مطلب بسیار جالب و پرمضمونی بود. با تشکر و حسن انتخاب شما.
    با آرزوی موفقیت

  • نظر از: خادمین حضرت قاسم بن الحسن علیهماالسلام
    1394/03/23 @ 11:30:37 ق.ظ

    خادمین حضرت قاسم بن الحسن علیهماالسلام [عضو] 

    سلام
    زیبا و مفید بود
    ممنون

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

خاطرات شیرین خانوادگی همسر امام خمینی(ره)

آنچه پيش روي داريد بخش هايي از گفتگويي كاملي است كه با حاجيه خانم « قدس ايران » ثقفي همسر گرانقدر حضرت امام خميني انجام شده است . اين گفتگو توسط سركار خانم دكتر مصطفوي فرزند ايشان گرفته و در فصلنامه « ندا » ارگان جمعيت زنان جمهوري اسلامي ايران منتشر شده است . محتواي اين گفتگو را كه درباره آشنايي و ازدواج خانم ثقفي با حضرت امام خميني و خاطرات مختلف و ويژگي هاي پيشواي محبوب جهان اسلام است به مناسبت بزرگداشت درگذشت رهبر انقلاب تقديم خوانندگان گرامي مي كنيم .

 

ظاهرا پدرتان آقاي ثقفي مدتي در قم زندگي كرده اند؟
ثحاج شيخ عبدالكريم در سال 40 قمري به قم آمد و حوزه قم تاسيس شد يعني من تقريبا 7 ساله بودم . من متولد 33 قمري هستم . و پدرم كه 29 يا 30 ساله بود به فكر افتاد كه براي ادامه تحصيل به قم برود و وقتي من تقريبا 9 ساله بودم پدر و مادرم به قم رفتند و 5 سال آقاجانم در قم ماندگار شد و من نزد مادر بزرگم ماندم و اصلا با آنها نرفتم و آنها هم انتظار نداشتند با آنها بروم چون من از اول نزد مادر بزرگم مانده بودم و با او زندگي مي كردم .

مادر، شما كه اولاد اول پدر و مادرتان هستيد چند خواهر و برادر داريد و چرا نزد مادر بزرگتان زندگي مي كرديد ؟
من اولاد اول پدر و مادرم بودم و وقتي آنها به قم مي رفتند دو خواهر داشتم كه يكي از آنها فوت كرده است و دو برادر يكي آقا رضا و دومي محسن بود و مادرم يكدانه اولاد بود. پدرش زود فوت كرده بود و مادرش شوهر نكرده بود و يك اولاد دختر و يك پسر داشت كه آن پسر هم در سال وبائي فوت كرده بود و فقط يك دختر برايش مانده بود.

مادرم بعد حامله شد و مادر بزرگم به مادرم گفت : (حالا كه تو حامله اي من دخترت را مي برم ) قديم كه اعيان چند دايه داشتند و مدتي كه مي گذشت اعيان بچه ها را مي دادند منزل دايه و خرج دايه را مي دادند مثل مادرم كه دايه داشت و او تا زماني كه احمد به دنيا آمد و تو چهار ساله بودي زنده بود محيا خانم . بله يادم مي آيد يك خانم صورت گرد با روسري سفيدي كه زير گلو سنجاق مي كرد.

من از 6 ماهگي رفتم پيش مادر بزرگم و با او زندگي كردم . نام او خانم مخصوص بود و ما به او خانم ماماني مي گفتيم . وقتي آقا جانم به قم رفت ما با مادر بزرگم دو سال يك مرتبه به قم مي رفتيم . آن زمان ماشين نبود فقط دليجان و كالسكه بود و ما هميشه با كالسكه مي رفتيم .

...

دو شب هم در راه مي خوابيديم علي آباد و جاي ديگر. آقا جانم يك خانه آبرومند در قم در كوچه آسيد اسماعيل در بازار اجاره كرده بود. خانه بزرگي بود. اندروني و بيروني داشت و حياط خوب و صاحبخانه هم شخص تاجر و معتبري بود.

آنجا را اجاره كردند و يك نوكر داشتيم به نام ذبيح الله و دو كلفت و اشخاصي هم مي آمدند براي كارهاي متفرقه خانمم ماهي 30 تومان داشت و ما را به مدرسه گذاشت . آن زمان مدرسه اي كه درس جديد بدهد داراي كلاسي بود كه 20 شاگرد داشت و كساني كه مي توانستند ماهي 5 ريال بدهند خيلي كم بودند دختران دكترها تاجرها يا مجتهدين به مدرسه مي رفتند. ما سه خواهر بوديم كه به مدرسه مي رفتيم و تا كلاس هشتم درس خوانديم . خواهرهايم آنجا درس مي خواندند و من در تهران تا كلاس هشتم كه صحبت ازدواج مطرح شد.

پس حالا كه صحبت به اينجا رسيد لطفا از ازدواجتان بگوييد و اينكه چطور شد كه آقا شما را پيدا كردند؟

ثآقا جانم كه 5 سال در قم بودند و ما چند بار قم رفتيم يك بار ده ساله بودم يك بار 13 ساله بودم و يك بار هم 14 ساله بودم . پدرم از مادر بزرگم خواهش كرد كه من بمانم . مادر بزرگم مي خواست 15 روز بماند و برگردد چون عيد بود .

آقا جانم خواهش و تمنا كرد كه (من قدسي جان را سير نديدم بگذاريد دو ماهي پيش من بماند. ما تابستان به تهران مي آييم و او را مي آوريم .) بالاخره مادربزرگم راضي شدند. ما هم راضي نبوديم ولي چند ماهي مانديم .

تصديق كلاس شش را گرفته بودم آقا جانم مي گفت : « دبيرستان نرو » چون روحيه اش متجددانه نبود آن وقت دبيرستان براي دخترها كم بود و او مي گفت : (چون در دبيرستان معلم مرد است نرو. فراش مرد است و بازرس مرد است ). ايراد مي گرفت و ما هم نرفتيم .

يك چند ماهي ماندم و بعد با خانمم آمديم تهران . در اين مدت 5 سال آقا جانم در قم دوستان و رفقايي پيدا كرده بود. يكي از آنها آقا روح الله بود كه در آنجا رفيق شده بودند. هنوز حاجي نشده بود. مرد متدين نجيب باسواد و زرنگي بود . او را پسنديده بود كه با من 12 سال تفاوت سني داشت و با آقاجانم 7 سال .

يكي از دوستان ديگر آقاجانم آقاي آسيد محمدصادق لواساني بود كه او هم از دوستان آقا روح الله بود. آن زماني كه آقاجانم مي خواست به تهران بيايد آقاي لواساني به آقا روح الله گفته بود كه چرا ازدواج نمي كني 26 ـ 27 ساله بود .

او هم گفته بود : (من تاكنون كسي را براي ازدواج نپسنديده ام و از خمين هم نمي خواهم زن بگيرم . به نظرم كسي نيامده است .) آقاي لواساني گفته بود (آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم مي گويد خوب هستند) اينها را بعدا آقا برايم تعريف كردند كه وقتي آقاي لواساني گفت آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم مي گويد خوب هستند) اينها را بعدا آقا برايم تعريف كردند كه وقتي آقاي لواساني گفت آقاي ثقفي دو دختر دارد و از آنها هم تعريف مي كنند مثل اينكه قلب من اينجا كوبيده شد.

در هر حال آقاجانم هم خوشگل و شيك و اعيان و خوش لباس بود. مثلا در آن زمان پوستينهاي اسلامبولي مي پوشيد و مي رفت و همه طلبه ها تعجب مي كردند هم عالم بود دانشمند و اهل علم بود. اهل ايمان و متدين بود و هم شيك بود.

مثلا نمي گذاشت ما مدرسه برويم بايد چاقچور بپوشيم كفشهايمان مشكي ساده باشد. آستين لباسمان بلند باشد. اصلا روحا تجمل را دوست نداشت و خيلي اهل علم و ملا بود. آقا (حضرت امام « س » ) هميشه مي گفت : پدر شما خيلي ملاست خيلي با فضل و با علم است ولي حيف كه رشته ملايي به دستش نيست . » .

ايشان كه اهل علم و فضيلت بوده اند مسلما داراي تاليفات هم بوده اند؟

من فقط يك تفسير از ايشان مي دانم كتابهاي ديگرش را نمي دانم . شما اگر بخواهيد از اخوي ها علي آقا و حسن آقا بپرسيد. هر دو مي دانند. كتابخانه اش را با اينكه عده اي از او كتاب گرفته بودند و مجاني هم كتابخانه را به دانشگاه داده بود باز هم يك اتاق كتاب داشت كه هنوز هم هست از پايين تا زير سقف است . كتابهاي خودش . كتابهاي پدرش و آنهايي كه تهيه كرده بود.

مادر از خواستگاري بفرماييد خواستگاري چگونه انجام شد؟

اين باعث شد كه آسيد احمد خواستگاري براي قبول خواستگاري حدود 10 ماه طول كشيد چون حاضر نبودم به قم بروم . آن زمان هم كه خانه پدرم مي رفتم بعد از 10 ـ15 روز از مادر بزرگم مي خواستم كه برگرديم . چون قم مثل امروز نبود. زمين خيابان تا لب ديوار صحن قبرستان بود كوچه هاي باريك و… زياد در قم نمي ماندم . به اين خاطر بود كه زود از قم مي آمدم و آن دو ماهي كه آقا مرا به زور نگهداشت خيلي ناراحت بودم .

مراحل خواستگاري شروع شد. آقا جانم مي گفت : (از طرف من ايرادي نيست و قبول دارم . اگر تو را به غربت مي برد آدمي است كه نمي گذارد به قدسي جان بد بگذرد.) روي رفاقت چند ساله اش روي آقا شناخت داشت . من مي گفتم كه اصلا قم نمي روم و جهاتي بود كه ميل نداشتم به قم بروم .

پس چطور شد كه به قم رفتيد ظاهرا خواب ديديد اگر يادتان هست بفرماييد؟

خوابهاي متبرك ديدم چند خواب خوابهايي ديدم كه فهميديم كه اين ازدواج مقدر است . آن خوابي كه دفعه آخري ديدم كه كار تمام شد حضرت رسول ـ اميرالمومنين و امام حسن را در يك حياط كوچكي ديدم كه همان حياطي بود كه براي عروسي اجاره كردند.

يعني شما در خواب خانه اي را ديديد و بعد از مدتي خانه اي كه براي عروسي شما اجاره كردند. همان بود كه شما قبلا در خواب ديده بوديد؟

بله همان اتاقها با همان شكل و شمايل كه در خواب ديده بودم . حتي پرده هايي كه بعدا برايم خريدند. همان بود كه در خواب ديده بودم . آن طرف حياط كه اتاق مردانه بود پيامبر(ص ) و امام حسن (ع ) و اميرالمومنين (ع ) نشسته بودند و در اين طرف حياط كه اتاق عروس شد من بودم و پيرزني با يك چادر كه شبيه چادر شب و نقطه هاي ريزي داشت و به آن چادر لكي مي گفتند.

پيرزن ريز نقشي بود كه من او را نمي شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شيشه داشت و من آن طرف را نگاه مي كردم . از او پرسيدم اينكه چه كساني هستند پيرزن كه كنار من نشسته بود گفت آن روبرويي كه عمامه مشكي دارد پيامبر(ص ) است .

آن مرد هم كه مولوي سبز دارد و يك كلاه قرمز كه شال بند به آن بسته شده و آن زمان مرسوم بود در نجف هم خدام به سر مي گذاشتند اميرالمومنين است . اين طرف هم جواني بود كه عمامه مشكي داشت و پير زن گفت كه : اين امام حسن است .

من گفتم اي واي اين پيامبر است و اين اميرالمومنين است و شروع كردم به خوشحالي كردن پيرزن گفت : « تويي كه از اينها بدت مي آيد!! » من گفتم : « نه من كه از اينها بدم نمي آيد من اينها را دوست دارم . » آن وقت گفتم : « من همه اينها را دوست دارم . اينها پيامبر من هستند امام من هستند. آن امام دوم من است آن امام اول من است ).

پيرزن گفت : (تو كه از اينها بدت مي آيد!) اينها را گفتم و از خواب بيدار شدم . ناراحت شدم كه چرا زودتر از خواب بيدار شدم . صبح براي مادربزرگم تعريف كردم كه من ديشب چنين خوابي ديدم . مادربزرگم گفت : مادر! معلوم مي شود كه اين سيد حقيقي است و پيامبر و ائمه از تو رنجشي پيدا كرده اند. چاره اي نيست اين تقدير توست .)

قرار بود چه موقع جواب بدهيد؟

هر چه آقاجانم مي گفت من مي گفتم نه . جواب آخر معلوم نبود. آسيد احمد لواساني از جانب داماد هر شب مي آمد خواستگاري و مي پرسيد چه شد آسيداحمد هم باز دوباره مي آمد آنجا و آقاجانم هم مي گفت زنها هنوز راضي نشده اند. چون آسيداحمد با پدرم دوست بود و با گاري و دليجان مي آمد و دو سه روز خانه آقاجانم مي ماند و بر مي گشت .

يك چند وقتي گذشت تا دفعه پنجمي كه در عرض دو ماه آمد گفت : بالاخره چي شد آقام مي خواست حسابي رد كند و بگويد : (من نمي توانم دخترم را بدهم اختيارش دست خودش و مادر بزرگش است و ما براي مادر بزرگش احترام زيادي قائليم .) مادر بزرگم راضي نبود چون شريك ملكهاي مادربزرگم هم خواستگاري كرده بود.

پدرتان خيلي روشن بوده اند و مقيد بوده اند كه خودتان و مادربزرگتان راضي باشيد. در حالي كه خيلي از پدرها در آن زمان به خواسته دختر چندان توجه نمي كردند.

بله . بله . من سر صبحانه خواب را براي مادربزرگم تعريف كردم و بلافاصله وقتي اسباب صبحانه جمع شد آقاجانم وارد شدند. زمستان بود و كرسي بود و همه اينها بر حسب اتفاق بود.

يعني خواب شما ـ مشورت مادربزرگ و ورود آقاجان اتفاقي بود؟

بله آقاجانم آمدند و نشستند من چاي آوردم . گفتند (آسيد احمد آمده . دفعه پنجمش است و حرفي به من زد كه اصلا قدرت گفتن ندارم ) حرف اين بود كه آسيداحمد وقتي ديده كه آقام گفته نه نمي شود يعني زنها راضي نيستند آسيداحمد هم به طور محكم گفته : (با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگي نمي تواند زندگي كند و اين حرفهايي است كه كساني كه مخالفند مي زنند.)همه مخالف بودند اول خودم بعد مادربزرگم مادرم فاميلها.

آقام هم مي گفت : ميل خودتان است ولي من به ايشان عقيده دارم كه مرد خوب و باسواد و متديني است و ديانتش باعث مي شود كه به قدسي جان بد نگذرد.

آقام گفت : « اگر ازدواج نكني من ديگر كاري به ازدواجت ندارم . »

من دختر 15 ساله اي بودم و خيلي هم مقام پدرم را حفظ مي كردم . حتي بي چادر جلوي پدرم نمي رفتم . حتي وقتي صدايمان مي كرد بايد چادر روي سرمان بيندازيم ولو چادر خواهر باشد يا هر كس ديگر. من هم سكوت كردم .

خانم بزرگ رفت به عنوان تشريفات براي ايشان گز آورد از گز خوردند و گفتند : « پس من به عنوان رضايت قدسي ايران گز مي خورم . » گفتند و گز را خوردند و من هم هيچي نگفتم چون ابهت خوابي كه ديده بودم من را گرفته بود. سكوت كردم .

آقام گز را خوردند و رفتند. به فاصله يك هفته آسيداحمد لواساني و آقاي پسنديده آقاي هندي (دو برادر امام ره ) آسيدمحمد صادق لواساني و داماد با يك نوكر به نام مسيب بر آقاجانم وارد شدند براي خواستگاري و همه با هم رفيق بودند جز آقاي هندي . آقام هم مرا خبر كرد. ذبيح الله نوكر آقام آمد منزل مادر بزرگم گفت : « خانم ميهمان دارند. گفته اند قدسي ايران بيايد آنجا. »

مادربزرگم گفت : « ميهمانش كيست » به او سفارش كرده بود كه نگو داماد آمده است . واهمه از اين داشتند كه باز بگويم . نه من هم رفتم خانه مادرم . آنجا كه رفتم موضوع را فهميدم .

آن خواهرم كه يك سال و نيم از من كوچكتر بود ـ شمس آفاق ـ دويد و گفت : « داماد آمده !! داماد آمده ! » من را بردند و داماد را از پشت اتاق ذبيح اله نشانم دادند. آنها توي اطاق ديگر نشسته بودند و من از پشت در اين اتاق ايشان را ديدم .

آقا زرد چهره بود موي كم زردي داشت و اتفاقا رو به رو واقع شده بودند و زير كرسي نشسته بودند. وقتي برگشتم خواهرانم و مادرم هم آمدند و داماد را ديدند چون هيچكدام داماد را نديده بودند.

داماد را پسنديديد؟

بدم نيامد اما سني هم نداشتم كه بتوانم تشخيص بدهم كه چه كار بايد بكنم . ذاتا هم آدم صاف و ساده اي بودم . آقاجانم آهسته آمد و از خانم جانم پرسيد : « قدسي ايران برگشت چه گفت » خانم جانم گفتند « هيچي نشسته است » .

بعدا به من گفتند كه « وقتي تو ساكت نشسته بودي به زمين افتاد و سجده كرد. » چون او خودش پسنديده بود. هميشه پدرم مي گفت : « من دلم يك پسر اهل علم مي خواهد و يك داماد اهل علم . » همين هم شد. آقا اهل علم بود و يك پسرشان هم يعني حسن آقا را اهل علم كرد يعني پسر دوم خودش را.

آيا بعد از ازدواج هم وضع زندگي شما مثل قبل بود؟

روز اول كه مي خواست آقا ازدواج كند و آقاجانم قرار بود جواب مثبت به آسيداحمد بدهد به ايشان گفتند كه خانمها ايراد دارند. آسيداحمد گفت : ايرادشان چيست گفت كه يكي اينكه او را نمي شناسند و او مال خمين است و دختر در تهران بزرگ شده است و در حالت رفاه بزرگ شده است و وضع مالي مادربزرگش خيلي خوب بوده و با وضع طلبگي مشكل است زندگي كند داماد اصلا چي دارد آيا چيزي دارد يا نه اگر صرف حقوق شهريه حاج شيخ عبدالكريم است راستي نمي تواند زندگي كند و اگر نه از خودش آيا سرمايه اي دارد يا نه از آن گذشته آيا داماد زن دارد يا نه شايد در خمين زن داشته باشد و شايد بچه داشته باشد.

شايد صيغه مي كردند تا تحصيلاتشان تمام شود و سرمايه اي پيدا كنند و چه بسا از آن صيغه دو بچه پيدا مي كردند.

مادر شما مطمئن هستيد كه امام صيغه نكرده بودند؟

ايشان اصلا زن نديده بودند بعدا خودشان به من گفتند. خود آسيداحمد به آقاجانم گفته بود كه خانمها درست مي گويند. گفته بود به من اطمينان داري يا نه اگر به من اطمينان داري من ايرادهاي اين زنها را قبول دارم و خودم مي روم خمين و تحقيق مي كنم و مي پرسم بينيم كه وضع زندگي اينها چگونه است آسيداحمد هم رفت خمين منزلشان را ديد. منزلشان مفصل و آبرومند است .

دو تا حياط تو در تو و خيلي خوب و خوش برخورد و آقامنش بودند و قضيه را به آقاي هندي برادر بزرگ آقا مي گويند و مي پرسد كه حقوقش چقدر است و آيا ازدواج كرده يا نه آنها مي گويند كه زن و بچه ندارد حتي صيغه هم نكرده است و ما نشنيده ايم و بودجه او ماهي 30 تومان است كه از ارث پدر دارد
بعد از رحلت امام برخورد مسئولين خيلي خوب بود آقاي خامنه اي چندين بار تا به حال به منزل ما آمده اند خيلي محبت كرده اند از من احوالپرسي كرده اند. همينطور آقاي هاشمي رفسنجاني هم چند بار تا به حال به منزل ما آمده اند در اعياد و اوقات ديگر آقاي كروبي هم آمده اند. آقاي موسوي خوئيني ها هم يك بار آمدند
. وقتي آسيداحمد مي آيد و به آقاجانم مي گويد خوب اگر پنج تومان كرايه بدهد مسئله اي نيست كه رضايت مي دهد و بعد هم كه من آن خواب را ديدم .

مادرجان ! شنيدم عروسي شما در ماه مبارك رمضان بود در حالي كه رسم نيست در ماه رمضان ازدواج كنند. چرا؟

چون درسها تعطيل بود.

يعني حضرت امام تا اين حد به درس مقيد بودند كه حتي براي ازدواجشان حاضر به تعطيل كردن درس نبودند؟

بله مقيد بودند. گفتند چون درسها تعطيل است . من نزديك تولد حضرت صاحب اين خواب را ديدم و به آقاجانم رضايت من را گفتند. آنها هم اول ماه رمضان آمدند.

عقد و عروسيتان چطور بود مفصل بود يا ساده برگزار شد؟

عقد مفصل نبود. آقاجانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسي جان بيا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بي چادر پيش ايشان نمي رفتم چادر خواهر كوچكم را انداختم سرم و رفتم پيش آقاجانم .

گفت آن طرف كرسي بنشين . خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و حالا روز هشتم ماه است . اين چند روز در منزل آقاجانم بودند و خانم جانم هم خوب و مفصل پذيرايي كرده بود.

در پي خانه مي گشتند كه خانه اي اجاره كنند و عروس را ببرند و بنا بود در تهران عروسي كنند و بعد به قم بروند و بعد از 8 روز خانه پيدا شد كه همان خانه اي بود كه در خواب ديده بودم . آقا جانم گفت : « من را وكيل كن كه من آسيد احمد را وكيل كنم بروند حضرت عبدالعظيم صيغه عقد را بخوانند. » آقا هم برادرش آقاي پسنديده را وكيل مي كند.

من يك مكثي كردم و بعد گفتم : « قبول دارم » و رفتند عقد كردند. بعد از اينكه گفتند : خانه مهيا شد آقام گفت كه به آنها اثاث بدهيد كه مي خواهند بروند آن خانه اثاث اوليه مثل فرش و لحاف كرسي و اسباب آشپزخانه و ديگر چيزها مثل چراغ نفتي را فرستادند و يك ننه خانم داشتيم كه دايه خانمم بود. او را با عذرا خانم دخترش فرستادند آنجا براي پذيرايي و آشپزي .

شب 16 يا 15 ماه رمضان دوستان و فاميل را دعوت كردند و يك لباس سفيد و شيكي كه دختر عمه ام با سليقه روي آن را با گل نقاشي كرده بود دوختند و من پوشيدم .

مهر شما چقدر بود و پيشنهاد از طرف شما بود يا آقا؟

1000 تومان بود آنها گفتند اگر مي خواهيد خانه مهر كنيد ولي آقا گفت من قيمت ملك و خانه هايشان را نمي دانستم چطور است خمين چه قيمتي است . پول مهر كردم .

آيا شما مهرتان را مطالبه كرديد؟

نه مطالبه نكردم . اما در آخر وصيت كردند كه يك دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.

بله نظريه اي مطرح است كه اگر كسي در 60 سال پيش مقدار پول معيني مثلا 1000 تومان مهريه كرد آيا امروز بايد همان 1000 تومان را بدهد يا اينكه مي بايست مطابق ارزش 1000 تومان در آن زمان بپردازد

بله 1000 تومان در آن زمان جهيزيه كامل مي شد . شايد فكر كرده اند من از اين خانه سهمي داشته باشم كه اگر محتاج به خانه شدم بروم در آنجا بنشينم .

به طور كلي رفتار ايشان با شما چگونه بود يعني در خانه ايشان هم از همان احترام قبل برخوردار بوديد يا نه و آيا اين احترام تا آخر زندگي ايشان برقرار بود

بله به من خيلي احترام مي گذاشتند و خيلي اهميت مي دادند يعني يك حرف بد يا زشت به من نمي زدند حتي يك روز به دخترانش صديقه و فريده ـ شما آن موقع كوچك بوديد ـ كه از پشت بام رفته بودند منزل همسايه اعتراض داشتند و مي گفتند در آن خانه نوكر بوده است و از اين بابت نگران بودند ولي من مي گفتم كه كسي آنجا نبوده است .

ايشان حتي در اوج عصبانيت هرگز بي احترامي و اسائه ادب نمي كردند هميشه در اتاق جاي خوب را به من تعارف مي كردند به بچه ها مي گفتند صبر كنيد تا خانم بيايد. اصلا حرف بد نمي زدند. ولي اينكه من بگويم زندگي مرا به رفاه اداره مي كردند نه .

طلبه بودند و نمي خواستند دست پيش اين و آن دراز كنند. همچنانكه پدرم نمي خواست ـ دلشان مي خواست با همان بودجه كمي كه داشتند زندگي كنند. ولي احترام مرا نگه مي داشتند. حتي حاضر نبودند كه من در خانه كار بكنم . هميشه به من مي گفتند : جارو نكن . اگر مي خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم مي آمدند و مي گفتند : « بلند شو تو نبايد بشويي . »

من پشت سر او اتاق را جارو مي كردم وقتي او نبود لباس بچه را مي شستم . حتي يك سال كه كسي كه هميشه در منزلمان كار مي كرد نبود ـ آن موقع ما در امامزاده قاسم بوديم همين اواخر بود كه بچه ها بزرگ شده و شوهر كرده بودند ـ وقتي ناهار تمام شد من نشستم لب حوض تا ظرفها را بشويم ايشان همين كه ديدند من دارم ظرفها را مي شويم از بين دخترها فريده منزل ما بود ـ گفتند : « فريده بدو خانم دارد ظرف مي شويد » . فريده دويد و آمد ظرفها را از من گرفت و شست و كنار گذاشت .

مقداري درباره مسائل سياسي در طول انقلاب و قبل از آن بفرماييد آيا آقا (امام ) با آقاي كاشاني ارتباط داشتند؟

آقا به آقاي كاشاني ارادت داشت ابتدا وقتي آقا براي ازدواج آمدند تهران و 8 روزي منزل آقا جانم اقامت كردند براي اينكه خانه آقاي كاشاني و آقا جانم در يك كوچه بود و با هم رفيق بودند. در همانجا آقاي كاشاني به آقا جانم گفته بود : « اين اعجوبه را از كجا پيدا كردي »

درباره شروع مبارزات در سال 42 چه خاطراتي داريد؟

چون زمينها را به زور از مالكها مي گرفتند و مي دادند به رعيتها. هميشه اين سئوال مطرح بود كه زراعتي كه كشاورزان مي كردند حلال است يا نه و ناني كه نانواها مي پختند حلال است يا خير بعد از مدتي من و آقا مصطفي رفتيم نجف و كربلا و در آنجا شنيدم كه ايران شلوغ شده وقتي آمديم خانه پر از جمعيت بود ما رفتيم منزل برادرت .

حيات خانه آقا مصطفي قهوه خانه شده بود تا بعد كم كم شلوغي زياد شد و آقا سخنراني عصر عاشورا را كردند. داخل خانه و آن شب صداي همهمه و تنفسشان پيچيده بود. آنها لگد زدند به در خانه . ما همه در حياط خوابيده بوديم . آقا رفتند و گفتند : لگد نزنيد آمدم . آقا عباو قبايشان را پوشيدند و آنها در را شكستند و ريختند داخل خانه و ايشان را بردند.

دو سه روزي در يك منزل مسكوني بازداشت بودندو بعد ايشان را به زندان قصر منتقل كردند . 10 12 روزي در قصر بودند اما نمي گذاشتند براي ايشان غذا ببريم . ظاهرا مي رفتند و ايشان را نصيحت مي كردند. آقا كتاب دعا و لباس خواسته بودند برايشان داديم .

بعد ايشان را بردند عشرت آباد و دو ماه آنجا بودند. نمي گذاشتند هيچ كس پيش ايشان برود و فقط اجازه غذا دادند. ما هم آمديم تهران منزل خانم جانم و ناهار به ناهار برايشان غذا مي داديم بعد از دو ماه آزاد شدند ايشان را بردند به داووديه منزل حاج عباس آقا نجاتي .

من روز اول با دخترانم آنجا رفتم ما بيشتر مانديم و اتاق يك دفعه خلوت شد و همه رفتند. به ايشان گفتم اينجا خيلي سخت است ! انگشتش را ماليد به پشت گردنش پوست نازكي با انگشت لوله شد و آمد پائين من هيچي نگفتم ولي خيلي ناراحت شدم .

هنوز هم كه به ياد آن مي افتيد ناراحت مي شويد. مادر معذرت مي خواهم . من در اين گفت وگو چندين بار شما را به گريه انداختم و خاطرات تلخ گذشته را زنده كردم واقعا مرا ببخشيد.

نه اشكالي ندارد بعد آقاي روغني پيشنهاد كرده بود كه آقا به خانه ايشان بروند. جمعيت زيادي از ساواكيها در روبه روي منزل آقاي روغني جا گرفتند و يك منزل نزديك آنجا براي ما كرايه كردند . تقريبا 30 ساواكي آنجا بودند كه رفت و آمد را محدود مي كردند و فقط مادرم با خواهرم را اجازه مي دادند داخل شوند .

مدت 7 ماه در قيطريه منزل آقاي روغني بودند كه رئيس ساواك به نام انصاري گفته بود هر وقت بخواهيد به قم برويد براي شما ماشين مي آوريم . بعد رفتيم قم . همه خانه آقا را مردها گرفته بودند. يك خانه متصل به منزل آقا را اجاره كردند و دري باز كردند به آنجا و ما رفتيم . از عيد تا 13 آبان يعني هشت ماه آنجا بوديم كه آقاي سخنراني ديگري كردند كه همان كاپيتولاسيون بود .

يك شب ديديم كه ريختند پشت در خانه من در ايوان بودم با آنكه ديوار بلند بود يكي بالاي ديوار بود. آقا طرف ديگر حياط بودند من اين طرف حياط . دوباره ديدم يكي ديگر پريد. صدا كردم : « آقا » و ديدم كه درب بين خانه ما و بيروني را با لگد مي زنند.

آقا صداي مرا كه شنيد بلند صدا زد : « در را شكستيد. من دارم مي آيم . » يك وقت ديدم كه يكي ديگر هم پريد بالا من ديگر ترسيدم نزديك سحر بود. آقا آمد بيرون و داد زد به آنها : « در شكست ! برويد بيرون من مي آيم . » همين كه ديدند آقا از اتاق آمد بيرون به طرف من و من هم توي ايوان ايستاده بودم از ديوار به طرف بيرون پايين پريدند.

آقا آمد مهر و كليد در قفسه اش را به من داد و گفت : « اين پيش تو باشد تا خبر دهم . » و از آن در رفت بيرون . من آن را قايم كردم و به هيچ كس نگفتم . چون توقع مي كردند كه كليد يا مهر را بگيرند . احمد بيدار شده بود 17 ـ 18 ساله بود .

احمد پرسيد : « آقا كو » گفتم : « از اين در رفت تو نرو » ولي رفت بعد گفت : « چند قدم كه رفتم يكي از ساواكيها هفت تيرش را رو به من كرد به صورت حمله ـ يعني اگر بيايي جلو مي زنمت ـ و من نرفتم . »

مادر ناراحت نشويد اگر يادآوري آن دوران شما را تا اين حد ناراحت كند من مجبور مي شدم سوالي نكنم . خواهش مي كنم شما هميشه صبور بوديد يادم هست كه وقتي من رسيدم شما لرز كرده بوديد و در جواب احوالپرسي من خيلي محكم جواب داديد كه حالم خوب است اما نمي دانم چرا مي لرزم و من در تمام اين سالها هر وقت ياد آن لحظه مي افتم از مظلوميت آن روز شما منقلب مي شوم . خوب مادرجان نفرموديد مهر و كليد را چه كرديد و چگونه آن را به امام برگردانديد

قايم كردم تا زماني كه آقا رفتند عراق از نجف نامه اي به من نوشتند كه مهر مرا به يك آدم اميني بدهيد برايم بياورد و من با آقاي اشراقي در ميان گذاشتم و ايشان گفتند آقاي آشيخ عبدالعلي فرهي گذرنامه دارد و مورد اطمينان است . من هم نامه اي نوشتم و مهر و كليد را به او دادم . او هم برد نجف و به آقا داد.

اين كه حضرت امام مهر خود را فقط به دست شما داده بيانگر اطميناني است كه ايشان به شما داشته كه تا چه اندازه استوار و رازدار هستيد و اينكه شما در تمام اين مدت با هيچ كس آن را در ميان نگذاشته ايد نشانه امانت داري شماست والا حضرت امام مي توانستند به شما بگويند كه مهر را به كس ديگري تحويل بدهيد. لطفا بفرماييد كه آيا حضرت امام از اقامتشان در تركيه براي شما تعريف كرده اند

شهر « بورسا » محل اقامت آقا بوده ظاهرا خوش آب و هوا هم بوده است . يك مامور ايراني به نام حسن آقا كه ساواكي و اهل ساوه بود همراه آقا به تركيه رفته بود و زن و بچه اش در ايران بودند خيلي ناراحت بود و در واقع او هم تبعيدي بود.

او به اتفاق يك مامور ترك كه نامش « علي بيك » بود مراقب آقا بودند. بعد كه داداش (آقامصطفي ـ خانم به زبان دخترانشان به او داداش هم مي گفتند) را تبعيد كردند گاهي با هم بيرون مي رفتند ولي آقا بيشتر در منزل بوده اند و مشغول كار خود بودند و كتاب « تحريرالوسيله » را مي نوشتند.

رژيم شاه با داداش چه كرد؟

داداش هم بعد از بازداشت آقا رفت منزل آيه الله مرعشي نجفي و مردم هم دورش جمع شدند. رژيم چون ديد وجود موثري است او را هم بازداشت كرد. دو ماه در قزل قلعه او را زنداني كردند و بعد ايشان را بردند تركيه .

شما با رفتن داداش موافق بوديد؟

نه .

من يادم هست كه موقع رفتن آمده بود خدمت شما و من در پيچيدن عمامه اش به او كمك مي كردم . شما با رفتن او مخالف بوديد و مي گفتيد : « آقا كه مبارزه مي كند و با شاه مخالفت كرده سني از او گذشته اما تو جواني زن و بچه داري .

زن تو حامله است من با زن تو چه كنم » و داداش چون مجبور به رفتن بود مي خواست شما را ناراحت نكند. مي گفت شما اينجا هم دور هم جمع هستيد. اما آقا آنجا تنهاي تنهاست من بايد پيش او بروم و بالاخره هم او را بردند و چه روز تلخي و سختي بود يادتان مي آيد (همسر امام « س » با گريه تاييد مي كنند).

معذرت مي خواهم اين يادآوريها براي همه دردناك است . حالا بفرماييد آقا چگونه به عراق رفتند. و چه اتفاقاتي در راه تركيه به عراق افتاده است . كمتر كسي در اين باره سخن گفته است . شايد داداش يا آقا براي شما تعريف كرده باشند. چون اكثر آقايان بعد از رفتن آقا به عراق خدمت امام رسيده اند و خاطره چنداني ندارند.

بعد از آزادي يعني تمام شدن دوران تبعيد آقا در تركيه به او گفته اند به ايران مي روي يا عراق اما نگذاشتند خودش تصميم بگيرد گفته اند بايد به عراق برويد ايشان هم كه وارد عراق مي شوند مي گويند اول به زيارت كربلا مي روم بعد مي روم نجف در مدت اين سه چهار روز كه در كاظمين بوده اند سامره هم مي روند.

يك آقايي كه در كربلا خانه داشته است و تابستانها ييلاق به كربلا مي رفته است آقا را به خانه خودش در كربلا دعوت مي كند و آقا سه روز هم در منزل او مي ماند تا حاج شيخ نصرالله خلخالي كه از دوستان آقا بود و از صرافان عراق بلكه صراف نصف ممالك عربي ديگر هم بود براي آقا در نجف خانه اي تهيه مي كند.

در كربلا هم آقا به منزل آشيخ نصرالله وارد شدند و سه روز ماندند او به طلبه ها و مردم گفته است كه برويد براي امام خانه تهيه كنيد و اثاث بخريد تا آقا منزل شخص ديگري وارد نشوند.

اثاثي كه خريده بودند فرش كهنه گليم كهنه سه چهار دست رختخواب سماور بزرگ يك گوني شكر يك صندوق چاي چهل استكان و نعلبكي جورواجور براي پذيرايي از جمعيت با چاي چهار سيني و چهار دست ظرف غذاخوري به آقايان هم اطلاع داد كه بيايند در همان حياط كه 5 متر در 6 متر بود بنشينيد و آقا از كربلا به منزل خودشان وارد شدند و در آنجا 14 سال زندگي كردند . منزل خيلي كوچك بود . آشپزخانه به اندازه يك تشك بود .

ديگ غذا مي گذاشتيم در حياط و غذا مي كشيديم چون آشپزخانه جا نداشت . دو اتاق پايين داشت هر كدام 4 * 3 و دو اتاق بالا داشت كه يكي قابل استفاده نبود. يكي از اتاقها را فرش كرديم براي آقا و خانه پهلويي را هم اجاره كردند براي بيروني آقا. اصولا خانه كوچك و كهنه اي بود.

مادرجان اگر چه از صحبتهاي شما استنباط مي شود كه از نظر اقتصادي در زندگي با حضرت امام تحت فشار بوده ايد ولي با كمال قناعت و بردباري آن را تحمل كرده ايد اما فكر نمي كنيد خودتان و همينطور فرزندانتان از نظر اعتقادي و اخلاقي متاثر از امام هستيد

بله روحيه آقا حركاتش و صحبتهايش همه اينها در بچه ها اثر گذاشته بخصوص ديانت آقا. بچه هاي من خيلي متدين هستند واقعا متدين هستند و من از اين بابت شاكر به درگاه خدايم اينها همه اثر وجود آقاست .

در مورد تذكرات اخلاقي و نكات تربيتي چه به خاطر داريد؟

ث نه يادم نيست كم نصيحت مي كردند. از هفت سالگي در تربيت ديني دقت داشت يعني مي گفت از هفت سالگي نماز بخوان . مي گفت اينها (بچه ها) را وادار به نماز كن تا وقتي 9 ساله شدند عادت كرده باشند . من به ايشان مي گفتم تربيتهاي ديگرشان با من نمازشان با شما. شما بگو من كه مي گويم گوش نمي كنند. خودشان مقيد بودند و مي پرسيد اما همين كه مي گفتند خواندم قبول مي كردند كنجكاوي نمي كردند.

شما معتقديد بيشترين نقشي كه امام در تربيت بچه ها و خانواده داشتند تحكيم اعتقادات مذهبي و ايماني آنها بوده است

بله اخلاق و ايمان را از ايشان داريد اما سليم بودن و سازگاربودن در زندگي با شوهرانتان را از من داريد.

مادر! بعد از رحلت امام روال زندگي شما و رفتار بچه ها با شما و برخورد مسئولين با حضرت عالي چگونه است؟

بعد از رحلت امام برخورد مسئولين خيلي خوب بود آقاي خامنه اي چندين بار تا به حال به منزل ما آمده اند خيلي محبت كرده اند از من احوالپرسي كرده اند. همينطور آقاي هاشمي رفسنجاني هم چند بار تا به حال به منزل ما آمده اند در اعياد و اوقات ديگر آقاي كروبي هم آمده اند. آقاي موسوي خوئيني ها هم يك بار آمدند.

آيا با خانواده هاي مسئولين هم رفت وآمد داريد؟

بله همه خانواده هاي مسئولين به من محبت دارند. مردم هم به من محبت دارند. در اعياد مذهبي ايام عيد مناسبتهاي مختلف رفت وآمد داريم .

رفتار بچه هايتان با شما چگونه است سفارش امام چه بوده؟

بچه ها خيلي احترام من را دارند. آقا به احمدجان كه خيلي سفارش كردند به او گفته اند خيلي مواظب باش من نتوانستم تلافي كنم و تو تلافي كن .

خانم آقا هميشه از شما و گذشت و صبر و بردباري شما در زندگي خودشان تعريف مي كردند و هميشه سفارش شما را مي كردند. حتي ما شاهد بوديم كه شما تا چه حد در مبارزات امام سهيم بوديد ما هيچ وقت شكايتي از زندگي پرفراز ونشيب خودتان با امام از غربت نجف دوري بچه ها و… نشنيديم . هيچ وقت نديديم با امام مخالفت كنيد يا به ايشان سخت بگيريد. خود امام هم هميشه اين نكته را ابراز مي داشتند. از بچه ها چه توقعي داريد

توقع دارم تا زنده هستم احترام مرا داشته باشند همين طور كه تا به حال داشته اند من از همه راضي هستم احمدجان دخترانم و عروسم همه خيلي خوب هستند.



هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.