​بیانیه ۵۵۰ نفر از اساتید برجسته حوزه علمیه قم:

“درخصوص نامه‌حضرت آیت الله یزدی «دامت برکاته» به مرجع بزرگوار حضرت آیت الله العظمی شبیری زنجانی «دام ظله الوارف»، ما امضاء کنندگان ذیل نکاتی را تقدیم می‌نماییم:

۱ ـ تکریم، پاسداشت و رعایت حریم مرجعیت به عنوان دژ مستحکم اسلام و پاسداران مکتب اهل بیت «علیهم السلام» مورد اتفاق همه دینمداران و حوزه‌های علمیه و روحانیت است. در این میان، حضرت آیت الله العظمی شبیری زنجانی «دام ظله الوارف» به عنوان یکی از مراجع عظام تقلید با جایگاه برجسته علمی، اخلاقی و مردمی مورد قبول و احترام و اعتماد همگان است.

۲ ـ حضرت آیت الله یزدی «دامت برکاته» از فقیهان برجسته و مدرسان با سابقه و از اعلام و بزرگان حوزه علمیه قم است که از پیشگامان نهضت و شاگردان بصیر و با اخلاص آیت الله العظمی بروجردی، حضرت امام راحل و علامه طباطبایی «قدس الله اسرارهم» است که پاسداشت حرمت ایشان لازم و پاسداشت فقاهت و انقلاب اسلامی است.

۳ ـ آیت الله یزدی «دامت برکاته» همواره برای مراجع معظم تقلید احترام ویژه‌ای قائل بوده و هستند و در نامه خود، در عین صراحت و شفافیت، با سلام و احترام و عرض ارادت به جایگاه مرجعیت، در صدد تخطئه و جلوگیری از موجه‌سازی و مشروعیت یابی سران فتنه از طریق عادی سازی ارتباط آنان با مراجع معتبر بوده است.

۴ ـ همانگونه که تکریم مرجعیت لازم و ضروری است،‌احترام به ارکان و بزرگان حوزه هم بایسته است و نمی‌توان نسبت به حمله ناجوانمردانه به فقیه مجاهد آیت الله یزدی «دامت برکاته» بی‌تفاوت بود؛ به ویژه آنکه، این هجمه‌ها توسط عده‌ای سازماندهی می‌شود که بینش و گرایش التقاطی آنان نسبت به اسلام و مکتب اهل بیت «علیهم السلام» و مواضع‌شان بر علیه فقه سنتی و اصالت‌های حوزوی و مرجعیت روشن است.

۵ـ به همه دلسوزان دین و کشور، به ویژه فعالان سیاسی و رسانه‌ای یادآور می‌شویم، در این شرایط حساس، همه ما باید با همگرایی و هم‌افزایی، و با بصیرت و هوشیاری در مقابله با جنگ اقتصادی و روانی و رسانه‌ای جبهه استکبار جهانی به سرکردگی آمریکا، هوشمندانه به وظایف خود عمل نماییم و همت اصلی خود را در جهت تقویت اقتدار و امید و انسجام و خدمت به مردم و تلاش برای حل مشکلات و شکست تحریم آمریکایی مصروف نمائیم.

۶ ـ در پایان از حوزویان انتظار می‌رود با حکمت و دور‌اندیشی در جهت تقویت مرجعیت و ارکان حوزه گام بردارند و با سعه صدر و  حفظ انسجام و اخلاق مداری و تفاهم حوزوی نقشه بدخواهان مرجعیت و حوزه و روحانیت را با پایان دادن مناقشات و مشاجرات بی‌ثمر و حاشیه‌ای نقش بر آب کنند.

  • نظر از: زكي زاده
    1397/08/15 @ 04:02:22 ب.ظ

    زكي زاده [عضو] 

    سلام
    خدا قوت
    موفق باشید
    http://maedeh.kowsarblog.ir/

  • ادهمي فيروز ابادي
    پاسخ از: ادهمي فيروز ابادي
    1397/08/15 @ 10:43:28 ب.ظ

    ادهمي فيروز ابادي [عضو] 

    سلام علیکم ایام شهادت نبی مکرم اسلام( صلی الله علیه وآله )، سبط اکبرش امام حسن مجتبی( علیه السلام) ومعین الضعفاء علی ابن موسی الرضا تسلیت باد.
    باز هم به وبلاگ ما سربزن ونظر بده.
    در پناه حق محفوظ باشید.

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

استکبار ستیزی و آمریکا از دیدگاه رهبری

​? پاسخ های رهبر انقلاب به ۱۰ پرسش در مورد نسبت جمهوری اسلامی و آمریکا

?خودتان را برای ادامه مبارزه آماده کنید 

1⃣ استکبار به چه معناست؟

یعنی آن کسانی که در همه کارها مداخله می‌کنند برای حفظ منافع خود؛ حق تحمیل بر ملت ها را برای خود قائل است، پاسخگو هم به هیچ کس نیست.

2⃣ مبارزه با استکبار یعنی چه؟

یعنی یک ملّتی زیر بار مداخله‌جویی و تحمیل قدرت استکبارگر نرود.

3⃣ منطق مبارزه با استکبار چیست؟

مبارزه با استکبار در انقلاب اسلامی، یک حرکت خردمندانه و متکی به عقلانیت است.

4⃣ سابقه دشمنی آمریکا با جمهوری اسلامی چیست؟

اولین حکومتی که با حرکت مردم ایران به طور جدی مخالفت کرد، آمریکا بود… در اولین ماه‌های پیروزی انقلاب در حالی که هنوز سفارت آمریکا در ایران باز بود، مجلس سنای آمریکا یک قطعنامه شدید اللحنی علیه جمهوری اسلامی صادر کرد…

5⃣ دعوای جمهوری اسلامی با دنیای استکبار و آمریکا بر سر چیست؟

رژیم ایالات متحده آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم، داعیه ابرقدرتی مطلق دنیا را داشت… در حساس ترین نقطه، انقلاب اسلامی در ایران به وجود آمد که مهم‌ترین شعارش مقابله با ظلم و استکبار بود… از یک چنین نقطه‌ای آمریکایی‌ها بیرون رانده شدند.

6⃣ جمهوری اسلامی به دنبال چیست؟

جمهوری اسلامی دنبال استقلال، آزادی، منافع ملی و پیشرفت علم و فناوری در کشور است؛ اینها حقوق این ملت است.

7⃣ وضعیت فعلی ما در مبارزه با استکبار چگونه است؟

دست ما پر است؛ ما فکر درست داریم. امروز جمهوری اسلامی هم سلاح دارد، هم پول دارد، هم علم و فناوری دارد، هم قدرت ساخت دارد، هم اعتبار دارد، هم میلیون‌ها استعداد دارد.

8⃣ پایان این مبارزه چه خواهد بود؟

پایان این راه، بن بست برای رژیم طاغوت و استکبارگر آمریکاست. 

9⃣ برای پیروزی چه شرایطی لازم است؟

باید مراقب بود؛ باید فهمید که چالش هست. اگر دچار نفهمی و راحت طلبی شدیم، شکست می‌خوریم. اگر متکی به خدا و دین خدا بودید، قطعاً پیروز می‌شوید.

? تکلیف مبارزه با استکبار بعد از مذاکره چیست؟

مبارزه با استکبار تعطیل پذیر نیست؛ این جزو مبانی انقلاب است… خودتان را آماده کنید برای ادامه مبارزه با استکبار. 

?? کانال اساتیدانقلابی

http://eitaa.com/asatid_enghelabi

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

 بابا! از میان انگشتان آقا می‌بینم

​ حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره: 

وقتی به تراجم علمای سلف مراجعه کنیم، می‌بینیم که افراد بسیاری در میان آنها بوده‌اند که صاحب کرامات و معنویات بوده‌اند؛ هم در علمیات صاحب کرامت بوده‌اند و هم در عملیات و عبودیت. جمع بین این دو نیز کرامت است!

شخصی پسر نابینایش را نزد مرحوم شیخ جعفر شوشتری[۱] برده بود که به‌جهت استشفای او سوره‌ی حمد بخواند. ایشان فرموده بود: «ما جوان‌ها هنوز حال و نَفَس پیرها را نداریم، به نزد پدرم بروید».

وی نزد پدر ایشان رفته بود و ایشان هم دست روی چشم بچه گذاشته و مشغول خواندن سوره‌ی حمد شده بود، مقداری که خوانده بود بچه گفته بود: بابا! از میان انگشتان آقا می‌بینم. وقتی که حمد تمام شده بود، همه جا و همه چیز را کاملاً دیده بود!

[۱] عالم بزرگ، شیخ جعفر شرف‌الدین‌بن‌محمدباقر (حدوداً ۱۲۵۰ـ ۱۳۳۵ه.ق.)، صاحب تألیفات متعدد از جمله کتاب «الخصائص‌الحسینیة».

? در محضر بهجت، ج١، ص١٧

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

زائر حسین( ع) از نو شروع کن، گذشته ات بخشیده شد

حجت‌الاسلام پناهیان، غروب روز اربعین در کربلای معلا برای گروهی از زائران امام‌حسین(ع) دربارۀ «بهره‌گیری از فرصتِ ناب بعد از زیارت اربعین برای تغییر در زندگی» به سخنرانی پرداخت که در ادامه فرازهایی از این سخنرانی را می‌خوانید:
بشارت پیامبر(ص) به زائر حسین(ع): از نو شروع کن، گذشته‌ات بخشیده شد!

در روایات ما مضمونی هست که مکرراً بر آن تأکید شده است و این تأکید، نشان‌دهندۀ حقیقت مهمی است که می‌تواند مبدأ یک «رسم» باشد. مضمون مورد نظر این است که در روایات فرموده‌اند: وقتی زائر از حرم امام‌حسین(ع) برمی‌گردد، یک ملَک از جانب رسول‌خدا(ص) می‌آید و به او سلام می‌رساند و می‌فرماید: هرچه در گذشته بوده، پاک شده است (گناهان گذشته‌ات بخشیده شد) و حالا عمل و زندگی‌ات را از نو شروع کن! «حَتَّى إِذَا أَرَادَ الِانْصِرَافَ أَتَاهُ مَلَکٌ فَقَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص یُقْرِؤُکَ السَّلَامَ وَ یَقُولُ لَکَ اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ فَقَدْ غُفِرَ لَکَ مَا مَضَى» (کامل‌الزیارات/132)
ما اگر مغفرت را باور کنیم، انگیزه و قدرت بسیار زیادی پیدا می‌کنیم برای اینکه «از نو شروع کنیم» یعنی انگار نه انگار که که تا حالا، خطایی و عادت بدی داشته‌ایم؛ همه‌چیز را می‌توانیم از نو شروع کنیم. اگر می‌خواستیم آدم خوب و ایده‌آلی باشیم، چگونه زندگی می‌کردیم؟ از این به‌بعد، می‌توانیم همان‌طوری زندگی کنیم.
برای تغییر مسیر غلط، انگیزه‌ای بالاتر از «اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ» نیست!/ هرچیزی را می‌خواهی تغییر بدهی، الان وقتش است!

خیلی‌وقت‌ها، تسویف و عقب‌انداختنِ توبه، به‌خاطر این است که آدم می‌گوید: «چطوری گذشتۀ خرابم را درست کنم؟» اینکه آدم ریلِ زندگی‌اش را تغییر بدهد و مسیر خودش را عوض کند، خیلی همّت می‌خواهد. کسی که با یک‌سری عادت‌ها و رفتارهای بد درگیر است، به‌سادگی نمی‌تواند عادت‌های خودش را تغییر دهد، مگر اینکه انگیزۀ خیلی قوی و خوبی پیدا کند. و واقعاً انگیزه‌ای بالاتر از «اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ» نیست؛ یعنی اینکه «از نو شروع کن!»
اگر آدم این عفو و مغفرت الهی را در حرم امام‌حسین(ع) باور کند، برای تغییر رفتار خودش انگیزه پیدا می‌کند. مثلاً اگر می‌خواستی نماز خودت را اول‌وقت بخوانی، یا تعقیبات نماز را حساب‌شده بخوانی و… از الان شروع کن! هرچیزی را می‌خواهی تغییر بدهی، الان وقتش است!
باید به زائران کربلا تبریک گفت که زندگیِ تازه‌ای شروع کرده‌اند؛ این باید رسم بشود

باید به زائران اباعبدالله(ع) تبریک بگوییم به‌خاطر اینکه زندگیِ تازه‌ای را شروع کرده‌اند. بنده اگر به‌جای خبرنگاران عزیزی بودم که دمِ مرزها می‌آیند و می‌‌خواهند با زائران کربلا مصاحبه کنند و خوش‌آمد بگویند و حال این سفر را از آنها بپرسند، این سؤال را هم از زائران می‌پرسیدم تا رسم بشود: «شما در این زندگیِ تازه‌ای که آغاز کرده‌اید، چه برنامه‌ها و نقشه‌هایی دارید؟»
مثلاً می‌شود به زائرانی که برمی‌گردند، یک پیامک شبیه پیامک‌های تبلیغاتی بزنند و بگویند: «زندگیِ تازۀ شما مبارک باشد، در این شروع نو برای زندگی‌تان، چه برنامه‌هایی برای خودتان در نظر گرفته‌اید؟» این باید رسم بشود! همان‌طور که در آغاز سال شمسی «نو شدن» یک رسم است، بعد از زیارت امام‌حسین(ع) هم باید این «نو شدن و شروع تازه» یک رسم بشود.
طبق روایت، هر کار خوبی را خواستید شروع کنید، یک‌سال ادامه بدهید تا نتیجه بگیرید

شما چه برنامه‌هایی را می‌خواهید در زندگی خودتان تغییر بدهید؟ در برنامۀ جدیدی که دارید، چه‌کار می‌خواهید انجام دهید؟ اگر ما بخواهیم کارهای خوبی را شروع کنیم، باید برخی آداب را درنظر بگیریم، مثلاً اینکه فرموده‌اند: هر کار خوبی را خواستید شروع کنید، یک‌سال ادامه بدهید تا نتیجه بگیرید (امام صادق(ع): مَنْ‏ عَمِلَ‏ عَمَلًا مِنْ‏ أَعْمَالِ‏ الْخَیْرِ فَلْیَدُمْ‏ عَلَیْهِ‏ سَنَةً وَ لَا یَقْطَعْهُ‏ دُونَهَا؛ دعائم‌الاسلام/1/214)
مثلاً اگر تصمیم می‌گیرید که هفته‌ای یک‌بار زیارت عاشورا بخوانید (که بهتر است روز و حتی ساعت آن را هم مشخص کنید) یک‌سال این برنامۀ هفتگی را ادامه بدهید. یا اینکه تصمیم بگیرید هر روز «دعای عهد» بخوانید و یادِ امام‌زمان(ع) را در طول سال، ادامه دهید.
ما پس از زیارت اربعین، در آغاز یک زندگیِ نو هستیم / اینکه بگویند «گذشته‌ات پای ما؛ زندگیِ تازه‌ای آغاز کن» واقعاً به آدم انرژی و انگیزۀ تغییر می‌دهد

ما پس از زیارت اربعین، در آغاز یک زندگیِ نو هستیم. اما در بین ما رسم نیست که مسئلۀ مغفرت کامل در زیارت امام‌حسین(ع) را این‌قدر جدّی بگیریم! اگر خودمان با حُسن‌ظن برخورد کنیم و این مغفرت را جدّی بگیریم، انگیزه‌های ما برای تغییر، خیلی تقویت می‌شود.
اینکه به آدم بگویند: «گذشته‌ات پای ما! عمل خودت را از نو شروع کن و زندگیِ تازه‌ای را آغاز کن» خیلی به آدم انرژی می‌دهد. خیلی‌ها بعد از زیارت امام‌حسین(ع) حواس‌شان به این نیست و این تبدیل به یک رسم نشده است که مردم بگویند: «من که تازه از کربلا آمده‌ام، تصمیم گرفته‌ام دیگر غیبت نکنم، ناسزا نگویم، نمازم را درست کنم و… الان که همۀ خرابی‌ها و گناهان گذشته‌ام پاک شده است، چرا دوباره پرونده‌ام را خراب کنم؟!» اگر کسی توبه کند و دوباره پروندۀ خودش را خراب نکند، توبۀ او «توبۀ نصوح» خواهد بود و خدا این آدم را دوست خواهد داشت.
وعدۀ امام‌صادق(ع) به آدم گنهکاری که خودش را تغییر داد

ابابصیر که از اصحاب امام‌صادق(ع) بود، در شهر خودش (کوفه) همسایه‌ای داشت که خیلی لاابالی و اهل هرزگی و حرام‌خواری بود، به سلطان ظالمِ آن زمان خدمت می‌کرد و اعتقادات ولایی هم نداشت. ابابصیر می‌خواست برای حج و دیدار امام‌صادق(ع) به مکه و مدینه برود. قبل از سفر، همسایۀ لاابالی خودش را صمیمانه نصیحت کرد، همسایه‌اش به او گفت: من آن‌قدر آلوده به گناه شده‌ام که دیگر نمی‌توانم اوضاع خراب خودم را تغییر بدهم، مگر اینکه صاحبِ شما-یعنی امام‌صادق(ع)- یک کاری برای من انجام دهد!
ابابصیر وقتی نزد حضرت رفت، داستانِ همسایه‌اش را عرض کرد، حضرت فرمود: از طرف من به همسایۀ خودت پیغام بده، من همۀ گذشته‌اش را به‌عهده می‌گیرم، به‌این شرط که در آینده رفتارش را تغییر بدهد و کارهای زشتی را که انجام می‌دهد، ترک کند. وقتی ابابصیر به کوفه برگشت، به همسایۀ گنهکارش گفت: من پیغام تو را به صاحبم، امام‌صادق(ع) رساندم و ایشان فرمود: من همۀ گذشته‌ات را برعهده می‌گیرم، به‌شرطی که رفتارت را تغییر بدهی، حتی از مالِ حرامی که داری، خارج بشوی…
آن همسایۀ گنهکار، به قولِ امام‌صادق(ع) اعتماد کرد و تصمیم گرفت رفتار خودش را تغییر بدهد و واقعاً خودش را از رفتارهای زشت و مال حرام، جدا کرد. بعد از مدتی در بستر مرگ قرار گرفت، یار امام‌صادق(ع) بالای سرش حاضر شد. آن فرد، در لحظه‌های آخرِ جان‌دادن، لبخند زد و گفت: «صاحبت به وعده‌اش وفا کرد» (…فَقَالَ لِی یَا أَبَا بَصِیرٍ قَدْ وَفَى صَاحِبُکَ لَنَا ؛ کافی/1/474)
آن آدم گنهکار، مثل شما به سمت حرم امام‌حسین(ع) پیاده‌روی نکرده بود و حتی خودش هم به زیارت امام‌صادق(ع) نرفته بود و زیاد هم معتقد نبود، ولی امام‌صادق(ع) فرمود «اگر خودش را تغییر بدهد، من گذشتۀ او را به‌عهده می‌گیرم» چون کسی که از گذشتۀ خودش جدا شود، کلی انرژی می‌گیرد و انگیزۀ قوی پیدا می‌کند.
یا اباعبدالله! ما کار چندانی نکرده‌ایم؛ فقط پیاده به سمت حرمت آمده‌ایم، چون می‌دانیم تو ما را تحویل می‌گیری… ان‌شاءالله همۀ ما از فردای اربعین، یک زندگی تازه‌ای را شروع کنیم.

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.

از زمین گیر کردن استاد دان ۵ کاراته تا قهقهه خنده در مراسم روضه

ادامه قسمت قبل(قسمت 3)

صبح چهارشنبه مهدی حوله به سر با چشمانی قرمز شده از حمام بیرون آمد، دیروز به خاطر شلوغی نتوانسته بود حمام کند. هر وقت حمام می‌رفت موقع صابون و شامپو زدن به سرش چشمانش را نمی‌بست و همیشه بعد از حمام چشمانی درشت و قرمز در میان صورتی کشیده و لاغر نظر هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. با مهدی سر میز صبحانه‌ نشستیم، تخم‌مرغ شیرین با نان ساندویچی دست پخت برادران تایلندی! تا به حال تخم‌مرغ شیرین نخورده بودم. اما برای مهدی خوب بود که آوازه قند خوردن دزدکی‌اش، تا عراق و خانه سید جاسم هم رسیده بود.

هفته‌ای یک قنددان را خالی می‌کرد حتی در ماه رمضان و در حال روزه! سحری مفصّلی می‌خورد و روزه می‌گرفت و تا موقع افطار کسی نمی‌دید که مهدی چیزی بخورد. تشنگی را خوب طاقت می آورد اما همیشه قنددان خالی می‌شد. با دندان‌های یکی در میان شکسته و سیاه، قند‌های بی‌زبان را خرد می‌کرد و فرو می‌داد. سیبک برجسته گلویش هنگام قورت دادن قند آب شده، تماشایی بود، چون می‌خواست کسی نفهمد که قند خورده، لب کج می‌کرد و قهقهه خنده‌ای می‌زد آنگاه سبیک لاغر و بلندش بالا و پایین می‌شد.

...

مهدی اولین قاشق تخم‌مرغ را بدون نان قورت داد و گفت: به به عجب تخم‌مرغی! به یاد آن مرغ‌های بی‌نوایی‌ افتادم که مهدی فشارشان می‌داد تا تخم کنند! هر وقت بی بی ته مانده غذا یا پوست هندوانه‌ای به مهدی می‌دادند و می‌گفتند: بدو برو بده به مرغا، تخم‌مرغ‌ها رو هم بیار. مهدی می‌رفت داخل قفس مرغ‌ها و یکی یکی آنها را می‌گرفت، اول سر مرغ را به دماغ نوک قرمزش می‌چسباند و یک نفس عمیق می‌کشید، بعد زیر بال و ته مرغ را می‌خاراند. مرغ بیچاره هر چه قیس می‌کشید، مهدی ولش نمی‌کرد. سر مرغ را می‌پیچاند و از پشت گردنش که سفیدی پوستش نمایان بود یک ماچ آبدار و صدادار می‌گرفت! مرغ را فشار می‌داد تا شاید تخم کند! هر چه فریاد می‌کشیدم: مهدی ولش کن، کُشتیش! فایده نداشت تا یک بوس درست و حسابی از گردن لخت مرغ نمی‌کرد، دست برنمی‌داشت. وقتی مرغ را رها می‌کرد، تا چند دقیقه گیج می‌زد و تلو تلو کنان به در و دیوار می‌خورد. مرغ را می‌گویم نه مهدی!

یک خروس میناتوری خانه برادرم خیلی وحشی و جنگنده بود، هر کس نزدیکش می‌شد حمله می‌کرد و چند زخم حسابی به جا می‌گذاشت. چند بار مهدی را زخمی کرده بود تا اینکه یک روز مهدی با یک حرکت ناگهانی دست کرد داخل قفس و گردن این خروس را گرفت و از لابه‌لای مرغ‌ها کشید بیرون. خروس قُلدر در دستان خشک مهدی تسلیم شده بود، اول خروس را اینقدر مالاند و فشار داد که صدایش خفه و خش‌دار شد. بعد گردن آن را بر خلاف جهت، به سمت کمر چرخاند و یک ماچ صدادار کرد. خروس که رها شد، آرام و رمیده به داخل قفس رفت و دیگر هیچ وقت به کسی حمله نکرد! از ترس مهدی کُت گیر شد!

 مهدی با دهان پر، از حمام رفتنش تعریف می‌کرد. گفت: چقّه اینها پچلند، کاری می‌کنن، توی تشت‌شون پر از آب گند بود، بو لاش می‌داد. می‌دانستم چرا مهدی عصبانی‌است! همیشه هر وقت حمام می‌رفت با تشت خالی بازی می‌کرد، سر و صدای زیادی ایجاد می‌شد. تشت را به زمین لخت حمام می‌کوبید و صدای بلند آن در فضای کوچک حمام می‌پیچید و مهدی به شدت لذت می‌برد! مخصوصاً اگر تشت فلزی بود که برای مهدی، نورٌ علی نور می‌شد.  بعد از صبحانه همگی با هم به سمت حرم راه افتادیم، مهدی معمولا در کنار من حرکت می‌کرد. هر از چند گاهی زبانش را بیرون می‌آورد، تمرین می‌کرد تا زبانش به سر دماغش برسد! عجب حرفی زدم! اگر زبانش به دماغش می‌رسید از کجا برایش زن پیدا می‌کردم؟!

قرار گذاشتیم که اگر در شلوغی همدیگر را گم کردیم قبل از ظهر به خانه ابوهبه برگردیم. بعد از ۴۵ دقیقه به بین الحرمین رسیدیم، جمع ۶ نفره نوجوانان عراقی را دیدم که به شیوه عجیب اما زیبایی عزاداری می‌کردند، تیشرت‌های چسبان و مشکی بر تن آنها خودنمایی می‌کرد، پاچه‌های شلوارشان را ورمالیده و تا بالای زانو بالا کشیده بودند، سربندهای لبیّک یا حسین علیه السلام بر پیشانی .

 پا برهنه و عصا به دست حلقه زده بودند و با نظم خاصی یک نوحه عربی را تکرار می‌کردند. حدود ۳ دقیقه همراه با نوحه خوانی پاهای گل‌آلود خود را همراه با عصا به شدت به زمین می‌کوبیدند، صدای پا و عصا آهنگ موزون و زیبایی را ایجاد ‌کرده بود، سپس تند راه می‌رفتند و دوباره حلقه می‌زدند و نوحه می‌خواندند، به سینه و سر نمی‌زدند، فقط پا و عصا به زمین می‌کوبیدند. روی آهنگ پاها، شعری را با سوز عجیبی تکرار می‌کردند که دل را به لرزه در می‌آورد و قلب را به تپش می‌انداخت. گاهی مهدی بدون دلیل می‌خندید، جوانان محکم به سر و سینه می‌کوبیدند و مهدی می‌خندید و ریش کوتاه و تیز خود را می‌خاراند. هر چه به مهدی اشاره می‌کردم که زشته نخند، فایده نداشت. به خنده که می‌افتاد کسی جلودارش نبود.

یک شب در مسجد نزدیک خانه‌مان، مهدی کنار من نشسته بود و مداح روضه می‌خواند. شب تاسوعا بود، مهدی همیشه موقع روضه دست روی پیشانی می‌گذاشت و حالت گریه به خود می‌گرفت. آن شب پیرمرد کنار مهدی به سر و صورت خود می‌زد و گریه می‌کرد، دستانش را روی کنده زانو می‌کوبید و ناله می‌زد. ناگهان دیدم مهدی به خنده افتاده، بی هوا قهقهه می‌زد و می‌خندید! با آرنج به پهلویش ‌زدم تا ساکت شود. اشک در چشم‌هایش جمع شده بود ، خنده مهدی خنده‌دارتر از هر چیزی است. مجبور شدیم از مسجد بیرون بیاییم!

 در شلوغی‌ها همه حواسم به مهدی بود، عبایم را دور دست پیچیدم و به مهدی گفتم: پشت سر من بیا مواظب باش گم نشی. در فکر بودم که باید همه حواسم به مهدی باشد. خاطره خوبی از شلوغی نداشتم، همین چند سال پیش با مهدی در حرم امام رضا علیه السلام  در شلوغی گیر کرده بودیم، در این شلوغی مهدی دستان استخوانی خود را زیر بغل یک خانم نامحرم کرد و قلقلک داد! کاش قلقلک بود محکم می‌خاراند! عادت داشت این کار را بکند و با زور بازویی که مهدی داشت به سختی می‌شد از دستش فرار کرد. زن نامحرم با عصبانیّت برگشت، تا مهدی را دید، شروع به فحش دادن کرد: مردیکه بی‌غیرت، بی ناموس، بی حیا، بی‌جا می‌کنی به من دست می‌زنی. خانم میانسالی بود و بدقیافه ، چادرش را محکم گرفته بود و فحش می‌داد و می‌خواست یک سیلی به گوش مهدی بزند که مهدی را کنار کشیدم و گفتم: ببخشید حاج خانم این بچه مریضه دست خودش نیست، ببخشید.

زن تنها بود و نگاهی به ریش و سبیل تازه درآمده مهدی کرد و لبش را برگرداند و بلند گفت: بی‌شعور مردیکه دیوانه! صورتم گُر گرفت. خیلی ناراحت شدم ، می‌دانستم مهدی روحیه خیلی حسّاسی دارد و حتما ناراحت می‌شود. در شلوغی دستش را گرفتم و سریع به سمت صحن جمهوری رفتیم. مهدی خیلی گرفته و ناراحت بود.

بعضی وقت‌ها که بچه‌های کوچک فامیل مهدی را مسخره می‌کردند و او را دیوانه صدا می‌زدند، خیلی  بهش برمی‌خورد و ناراحت می‌شد. بغض می‌کرد اما خودش را کنترل می‌کرد تا اشک نریزد. یکبار یواشکی او را زیر نظر داشتم در اتاق خودش چندک(چمباتمه) زده بود و به عکس پدر شهیدش خیره شده بود. بدون حرکت به چشمان درشت و زیبای پدرش نگاه می‌کرد و لبانش تکان می‌خورد. نمی‌دانم چه می‌گفت، اما بعد از نیم ساعت که صدایش کردم چشمانش پر از اشک بود. دلم لرزید، همیشه از آه دل مهدی می‌ترسیدم. می‌دانستم که اگر این طفل معصوم از کسی رنجیده خاطر شود و آهی بکشد، روزگارش سیاه است.

بابای شهید مهدی چند بار شیمیایی شده بود. دکتر‌ها می‌گفتند: خشکی ، زبری و سیاهی پوست مهدی به خاطر اثرات شیمیایی پدرش است. پوست مهدی را با هر روغن و دارویی چرب می‌کردند فایده نداشت، زود خشک و چروکیده می‌شد. در شلوغی بین‌الحرمین مواظب بودم که مهدی کار مشهدش را تکرار نکند. آن زن مشهدی جوان نبود ، مردی هم همراهش نبود و مهمتر از همه زبان ما را می‌فهمید. اما اینجا در عراق اگر مهدی دستی به زیر بغل خانم جوانی می‌کرد که شوهر گردن کلفتی هم همراهش بود، چه خاکی باید به سرم می‌ریختم. تازه در مشهد لباس روحانیّت هم نداشتم اما اینجا با لباس روحانی در کنار مردی یُغور (مهدی) که دست به ناموس عراقی دراز کرده چه باید می‌کردم؟! تا می‌خواستم دنبال کلمه‌ای عربی بگردم تا مرادم را برسانم اولین سیلی به گوش مهدی بیچاره می‌خورد .

در ذهنم خودم را آماده هر اتفاقی کرده بودم، کلمه مناسب را پیدا کردم: انت مجنون! نه نه، هو مجنون! ای بابا اگر بگویم انت مجنون که یک سیلی هم به گوش خودم می‌زنه! پاک قاطی کرده بودم. استرس داشتم و قواعد ساده عربی را هم اشتباه می‌کردم. یک آیه الکرسی خواندم تا آرام شدم.

چند بار به مهدی گفتم که حواسش باشد کسی را قلقلک نکند. همان موقع خودم را قلقلک کرد و به سختی از دستش خلاص شدم. با عبا و قبا رهایی سخت‌تر بود. یاد دوران باشگاه کاراته افتادم، مهدی را همراه خودم به باشگاه برده بودم تا با مربی صحبت کنم، که مهدی را هم بیاورم باشگاه تا شاید این زور و بازویی که دارد درست مصرف شود.

استاد با مهربانی دستان مهدی را گرفت و کنارش نشست. با او خوش و بشی کرد و گفت: آقا مهدی یک دست مردونه بده ببینم چقدر قوی هستی!؟ استاد دست مهدی را کمی فشار داد، مهدی هم تمام زور خود را به کار برده بود تا دست استاد را فشار دهد. صورت مهدی سرخ شده بود، دستش درد گرفته بود اما نمی‌خواست کم بیاورد. ناگهان با دست دیگرش حمله کرد به زیر بغل استاد! چنگال قوی‌اش را به ماهیچه‌های ورزیده سینه و بغل استاد می‌کشید و مثلا قلقلک می‌داد. استاد  هر کار کرد نتوانست از چنگال قوی مهدی فرار کند، به ناچار دست مهدی را ول کرد و شکست را پذیرفت. مهدی، استاد کیوکوشین کاراته دان ۵ را زمین‌گیر گرده بود، چه رسد به من!

ادامه دارد …

رضا کشمیری در قالب کتاب «پا به پای قافله عشق» سفرنامه زیارت اربعین خود را به رشته تحریر درآورده است.

منبع:http://hawzahnews.com/detail/News/465422

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
نظر خود را نسبت به این وبلاگ اعلام نمائید.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.